أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
101
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) مثنّى بن حارثه به سبب زخمهايى كه داشت از اين عالم درگذشت . سعد وقّاص زن او ، سلمى بنت خصفه ، را بعد از گذشتن عدّت به عقد نكاح خود در آورد ( 131 ) و در آن منزل مىبود تا زحمت سرما و زمستان بگذشت . پس ، چون سرما بگذشت و محنت زمستان گذشت و راهها از برف پاك گشتند ، سعد وقّاص با لشكر عظيم در شهر قادسيّه ( 132 ) آمد . چون سعد با آن تعبيه در قادسيّه رسيد خبر او به يزدجرد باز گفتند . آن وقت يزدجرد در مداين بود . بر سعد كس فرستاد و از او درخواست نمود كه : چند نفر از مردم نيكانديش و دانا پيش ما فرست تا از ايشان استعلام كنيم و كيفيّت آمدن شما را به اين نواحى و صورت صلح و جنگ را با ايشان بازنماييم . سعد وقّاص با خواص خويش مشورت نمود و چند تن از معارف لشكر خود مانند طليحه بن خويلد ، جرير بن عبد اللّه البجلّى ، مغيرة بن شعبه ، عامر بن عمرو التميمىّ ، شرحبيل بن سمط الكندىّ ، منذر بن حسّان الضبّى ، فرات بن حيّان العجلىّ ، معنّى بن حارثة الشيبانىّ ، نعمان بن مقرّن ( 133 ) ، حملة بن حويّه ، و حنظلة بن ربيع ( 134 ) را نزديك يزدجرد فرستاد [ 35 ] و ايشان را نصيحت كرد تا جهد كنند و كوشش نمايند كه يزدجرد اسلام قبول كند . باشد كه ما را با او جنگ حاجت نيفتد . اين سرداران از آب فرات و دجله به زورق عبره كردند و به مداين رسيدند . ( 135 ) يزدجرد در آن روز با شاهزادگان و مرزبانان ولايت فارس خمر مىخورد . چون از بالاى كوشك خود ديد كه جمعى از رسولان مسلمانان مىآيند كاسات خمر و آدات ملاهى و مناهى را فرمان كرد تا برگرفتند و ايشان را در آوردند . مسلمانان بالاى كوشك شده پادشاه [ 36 ] و شاهزادگان را ديدند كه بر دست راست او بر كرسيهاى زرّين تكيه زدهاند و پهلوانان و مرزبانان بر دست چپ او بر كرسيهاى نقره نشسته و خود با زيبايى تمام و دبدبهاى در غايت كمال بر تخت زرّين مرصّع به جواهر و يواقيت تكيه كرده و شهريارانه نشسته . مسلمانان همه همگروه پيش او به ادب ايستادند . اشارت فرمود بنشينند . مغيرة بن شعبه از جاى برجست و بر تخت او پاى نهاد . او مردى فربه و پهلوان بود . چون او بر تخت پاى نهاد ، تخت كژ شد . نزديك بود كه يزدجرد از سر تخت بر زمين افتد . مغيره در ميانهء تخت بنشست تا تخت راست بايستاد .
--> [ ( 35 ) ] ل . م . ش : اسامى رسولان را ندارد . [ ( 36 ) ] ت . چ : پادشاهان ، ب : شاه .