أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

99

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) به عراق بايد رفتن . باشد كه خداى سبحانه به واسطهء تو شرّ كفّار [ 31 ] دفع گرداند و نايرهء فتنهء ايشان فرو نشاند . ( 127 ) جرير اجابت نمود و به موجب اشارت امير المؤمنين با ششصد مرد مبارز به جانب عراق روان شد . چون به عراق رسيد منزلى چند مانده بود كه از آنجا مكتوبى به مثنّى بن حارثه نوشت بر اين مضمون : تو با چندين لشكر چندين مسلمانان را به كشتن دادى و خود به بهانهء جراحت و به عيش و راحت مشغول شدى و چندين خلق را سرگردان كردى . اينك من رسيدم تا شجاعت مردان ببينى و بدانى كه سرخيلى و سردارى يعنى چه . چون نامهء جرير به مثنّى رسيد ، [ 36 الف ] از طعنهء او برآشفت و در جواب نوشت : من اين لشكر را به عراق آوردم و با كفّار جنگها كردم . مبارزتهايى كه از من واقع شد جميع معارف لشكر را معلوم است . به حكم خداى سبحانه چند سردار اين لشكر و معارف اين گروه به شهادت پيوستند . چون سرداران شهيد شدند چندين از سپاهيان بددلى كرده به خانه‌هايشان بازگشتند . لكن من هنوز با جراحت و خستگى در مقابل دشمنان نشسته‌ام و روز و شب با دشمنان جنگ و جدل مىكنم . اگر امير المؤمنين تو را به مدد اين لشكر فرستاده است ، موجب توقّف و اهمال چيست ؟ از دور كتابت نوشتن و لاف مردانگى زدن از قاعدهء آدميّت بيرون است . قدم پيش نه و بر روى حريفان آى و جواب ده و نبرد را ببين تا جلادت هر يكى عيان گردد . بر اين طريق ميان جرير بن عبد اللّه و مثنّى بن حارثه گفتگوى پديد آمد و مخالفت ظاهر شد . اين خبر به امير المؤمنين عمر رسيد . صواب چنان ديد كه خود عزيمت عراق كند . صحابه نگذاشتند و مانع آمدند و گفتند : بودن امير المؤمنين در مدينه اولىتر است و بهتر [ تا ] رعب اسلام در دل كفّار برقرار باشد و مسلمانان را فتح و ظفر روزى گرداند . امير المؤمنين على ( ع ) نيز بر اين رأى موافقت نمود و گفت :

--> [ ( 31 ) ] ب : اعاجم ، ل : فارس .