أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
65
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) بر غوطهء دمشق كند و به نزديك جبله شود و او را به اسلام خواند . [ 24 ب ] پس ، هشام با همصحبتان خود روان شد تا به غوطهء دمشق رسيده به در سراى جبله رفت و دستورى خواست . چون درون رفت مجلسى ديد آراسته و جبله بر تختى مرتفع نشسته و در دست راست جماعتى از ملوك يمن بر كرسيهاى زرّين نشسته و جامههاى زربفت پوشيده و به رسم عرب دستارهاى نيكو بر سر نهاده و بساط آن مجلس از ديباى سياه بود . جبله تاج زرّين بر سر داشت و جامههايى از ديباى سياه پوشيده بود . چون جبله مسلمانان را ديد اشارت كرد كه بنشينند . پارهاى دور تر نشستند . حاجب در ميان آمد و گفت : جبله مىفرمايد كه حاجت [ 143 ] شما چيست ؟ هشام حاجب را گفت : جبله را بگوى اگر با ما حكايت خواهى گفت از تخت خويش فرود آى و با ما سخن گوى و از ما حكايتى بشنو . حاجب اين سخن به جبله باز نمود . جبله اجابت كرد و از آن تخت مرتفع فرود آمد و بر تخت ميانه بنشست و هشام را پيشتر طلب نمود . هشام و مسلمانان نزديك آمدند و پيش تخت او بنشستند . پس هشام آيهاى چند از قرآن برخواند و بر جبله اسلام عرض كرد و او را از بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب خبر داد و بعضى از شرايط دين و شعاير اسلام با او گفت . جبله ابا نمود و رغبت نكرد . هشام او را گفت : اگر اسلام قبول نمىكنى سخنى چند از تو مىپرسم ، آن را جواب گوى . جبله گفت : بگوى . هشام گفت : اين جامههاى سياه چرا پوشيدهاى ؟ جبله گفت : اين جامههاى سياه پوشيدهام و نذر كردهام كه آن را از تن بيرون نكنم تا شما را از ولايت شام بيرون نكنم . هشام بخنديد و گفت : به خداى كه نتوانى ما را از مجلس خود بيرون كنى تا به ولايت شام چه رسد . به خدايى خدا كه هم تو را بگيرم و هم پادشاه تو را كه در روم است . جبله گفت : مگر شما سمراييد ؟ هشام گفت : سمرا كه باشد ؟
--> [ ( 143 ) ] ت : صاحب .