أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
66
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) جبله گفت : سمرا قومى است كه در انجيل ذكر ايشان بر اين جمله شده است كه ايشان روزها روزه دارند و شبها خداى را بندگى كنند . امر به معروف و نهى از منكر به جا آرند و از مشرق تا مغرب دست ايشان دراز باشد . شما به غلط خويشتن را سمرا مىپنداريد . هشام گفت : و اللّه ، ما آن جماعتيم [ 144 ] كه خداى تعالى در انجيل ما را ياد كرده است . اين صفت ماست و در آن هيچ شكّ و شبهه نيست . جبله از اين سخن متحيّر شده لختى در انديشه فرو رفت و گفت : شما را بر من فرستادهاند يا بر ملك اعظم . هشام گفت : ما را هم بر تو فرستادهاند و هم بر هرقل . جبله گفت : مصلحت آن باشد كه نزديك ملك رويد و اين سخن با او بگوييد . اگر شما را اجابت كند ما هم اجابت كنيم و ابا ننماييم . پس ، هشام و جماعتى كه با او بودند به طرف انطاكيه شدند كه پادشاه روم آنجا بود . چون به انطاكيه رسيدند مردم گران ديدند . [ 145 ] چون به در سراى هرقل رسيدند شتران را فروخوابانيده و همگروه بانگ برداشتند و يكبارگى تكبير گفتند : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، لا إله إلّا اللّه و اللّه اكبر ، اللّه اكبر و للّه الحمد ، بعد از آن كلمهء طيّبه بر زفان [ 146 ] راندند و گفتند : لا إله إلّا اللّه محمّدا رسول اللّه . چون ايشان اين كلمات به آواز بلند گفتند سقف قبّهء هرقل به زير افتاد و از آن بيمناك شد و گفت : هر وقت اين كلمه بر زفان شما گذرد سقفها فرو ريزد ؟ هشام گفت : تاكنون نديدهايم . اين از بهر آن بود كه تو را تنبيهى افتد . هرقل زمانى در انديشه فرو رفت و بعد از آن پرسيد : از كجا مىرسيد و حاجت شما چيست ؟ در آييد و پيغام تبليغ كنيد . مسلمانان پيش او شدند . هرقل بر تختى از زر كه ديباى سرخى بر او كشيده بودند نشسته بود و تاجى از زر بر سر نهاده . زبان تازى دانستى ، امّا فصيح نتوانستى گفت . پس ، مسلمانان پيش او ايستادند و بر او سلام نكردند و ثنا نگفتند . هرقل تبسّمى كرد و گفت : چرا پادشاه را تحيّت نگفتيد چنان كه پادشاه خويشتن را گوييد ؟
--> [ ( 144 ) ] ل : ما آنيم . [ ( 145 ) ] چ : مردم نگران بودند . [ ( 146 ) ] ت . ل . چ : زبان .