أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
52
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) گفت : از كجايى ؟ گفت : از دنيا . گفت : از كجاى آنى ؟ گفت : از پشت پدر . گفت : از كجا آمدى ؟ گفت : از شكم مادر . گفت : در چيستى ؟ گفت : در پيرهن . [ 20 الف ] گفت : بر چهاى ؟ گفت : بر زمين . خالد گفت : مرا از سخن تو جز ضلالت نمىافزايد . راست گوى كه عقل دارى يا نه ؟ زانوى شتر ببندى يا نه ؟ او بر وجه اخير حمل كرد و گفت : زانوى شتر ببندم و محكم ببندم . خالد گفت : با تو سخن آدميان مىگويم . پير گفت : من هم جواب آدميان مىدهم . خالد گفت : شما كيستيد ؟ گفت : ما فرزندان آدميم . خالد گفت : جنگ راييد يا صلح را ؟ گفت : صلح را . خالد گفت : شما از عربيد يا عجم ؟ پير گفت : عربى بوديم عجمى شديم و عجمى بوديم عربى گشتيم . خالد گفت : اللّه اكبر ، اكنون بر سخن تو وقوف يافتم . اكنون بگو اين ديوارها را از جهت چه كار كردهايد ؟ گفت : از جهت بىخردان ، تا پردهاى باشد كه خردمندان سخن ما بشنوند و ايشان را از ظلم كردن بر ما باز دارد . خالد گفت : در دست تو چيزى مىبينم ، آن چيست ؟ پير گفت : آن زهر قاتل است . خالد گفت : زهر در كف چرا گرفتهاى ؟