أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

53

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) گفت : حزم و احتياط را ، تا اگر از جانب تو آن حادث گردد كه موافق من و قوم من باشد فبها [ المراد ] و الّا اين زهر بخورم و در گذرم ؛ چه عمر من به كمال كشيده است و زور به آخر رسيده است . خالد گفت : آن زهر را به من ده تا ببينم . پير زهر را به دو [ داد ] . خالد زهر بر كف دست نهاد و گفت : بسم اللّه و باللّه ربّ الأرض و السّماء الّذى لا يضرّ مع اسمه شىء فى الأرض و لا فى السّماء و هو السميع العليم . و آن زهر در دهان نهاد و فرو برد . در حال خداى - عزّ و جلّ - به واسطهء عرقى كه بر او نشست مضرّت زهر دفع گردانيد . پس ، خالد آن پير را گفت : اى شيخ ، از خداى بترسيد و در دين محمّد ( ص ) در آييد كه من جماعتى را به جنگ شما آورده‌ام كه مرگ را در چشم ايشان عظمتى نيست و جان را نزد ايشان قيمتى نه . پير گفت : مرا چندان امان ده كه قوم خودم را ببينم و حال بازنمايم و باز آيم . خالد گفت : روا باشد . آن پير نزديك قوم خويش شد و صورت حال به راستى شرح داد و گفت : اين قوم از آنهايند كه زهر قاتل در ايشان اثر نمىكند و مرگ را چنان دوست مىدارند كه ما حيات را . ( 65 ) پس ، ايشان به صوابديد عبد المسيح راضى شدند و او سالى به صد هزار درم و طيلسان شيرويه - پسر كسرى - كه نزد آن جماعت بود صلح قرار داد . ( 66 ) سى هزار درم قيمت آن طيلسان بود . عبد المسيح آن مال و متاع به خالد داد و خالد تمامى آن پيش صدّيق اكبر فرستاد . اين اوّل مال بود كه از عجم به مدينهء رسول ( ص ) انفاد گشت . خالد آن جماعت را بر آن مصالحت عهدنامه نوشت و بازگشت . پس ، خالد جرير بن عبد اللّه البجلىّ ( 67 ) را بخواند و هزار مرد كارديده از مهاجر و انصار به او سپرده او را به موضعى فرستاد كه آن را بانقيا [ 115 ] خوانند و دادويه بن فرخان [ 116 ] در آنجا بود . چون لشكر جرير به كنار آب رسيد و خواستند كه آب را عبره [ 117 ]

--> [ ( 115 ) ] تمام نسخ : مانقيا . [ ( 116 ) ] ت : داذبه بن . . . [ ( 117 ) ] ت . چ : عبره .