أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

51

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) و هر كه خصمى ما پيش گيرد عذر خويش به صحرا آورد . اينك مىآييم با جماعتى شمشيرگزاران كه با شمشير و مرگ همان الفت دارند كه شما با راحت و زندگانى ، و از درويشى همان حساب گيرند كه شما به فراغت و كامرانى . و السّلام . چون نامه‌ها به مرزبانان عجم رسيد در جوش و خروش آمدند و در جواب نامه دم نزدند . خالد فوج فوج لشكر به اطراف و اكناف مىفرستاد و به غارت و تاراج مثال مىداد تا آن حدود از مواشى تهى كردند و همه به نزديك خالد آوردند . خالد از آنجا به حيره ( 61 ) لشكر كشيد . در نواحى آن حصنهاى محكم ديد و مردان كار و سلاح بسيار . چون خالد در آن ولايت فرود آمد ، به تير و سنگ جنگ آغاز نهادند . غلوّ مىكردند و دشنام مىدادند . خالد خواست كه به مقاومت مشغول شود ، ضرار بن الأزور أسدىّ ( 62 ) گفت : اى امير ، اين جماعت كم خرد و دشمنان خودند . اگر رأى امير قرار گيرد يكى از ايشان را طلب دارد و نصيحت بر زبان آرد . باشد كه بىمكاشفه كارى برآيد و اين بند بسته بگشايد . خالد بر اين صوابديد كسى را نزديك حصار فرستاد و گفت : كسى را كه از شما به خرد و دانش معروفتر است بيرون فرستيد تا سخن ما بشنود و با شما بگويد و جواب ما آرد . ايشان عبد المسيح بن بقيلة الغسّانى ( 63 ) را بيرون فرستادند و با او قرار دادند كه اگر مجال صلح باشد به اتمام رسانيده و تمام سپاه اسلام را بازگرداند - اين عبد المسيح پيرى بود مهيب نورانى و دويست و چند سال عمر يافته - پيش خالد آمد و شعرى انشاد كرد در مدح آل غسّان و صفت ممالك ايشان كه پس از منذر و آل نعمان ( 64 ) است و گفت : اين چراگاهى است كه شيران در اينجا شكار نكردى و پلنگان داروى پرهيزكارى خوردى و گلّه‌ها در مرغزار حيره مىتوانست چريد و مرغ در زير سرير خورنق مىتوانست پريد . لكن اكنون چنين ضايع و مهمل و خوار و معطّل مانده . آرى روزگار گردان است و نام جهان به اين سبب جهان است . چون آن پير از ندبه و خطبه فارغ شد ، خالد گفت : تو كيستى ؟ گفت : من بنده خدايم .