أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

47

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) جواب دادند : در شهرها و بيابانهاى ما قحط افتاده ، به جوار پادشاه التجا ساختيم و در پناه حشمت او آمديم . اگر اجازت بود مقام كنيم و الّا به طرفى ديگر بيرون رويم . كسرى اجازت مقام داد به شرط آن كه فساد و فتنه نكنند و معاشرت خوب دارند . بر اين جمله قبول نمودند و مدتى در آن نواحى مقام داشتند و از معاشرت نيكو هيچ باقى نگذاشتند . اهل عجم تعرّض ايشان نكردند و ايشان نيز به چيز كسى تعلّق نساختند تا آنگاه كه لشكر عجم به چشم بد در ايشان نگريستند و اطماع فاسده از ايشان كردند ؛ ايشان نيز دست برآورده قصد تعرّض كردند . در اين قبيله سردارى بود نام او مثنّى بن حارثة الشيبانىّ . دست به غارت و تاراج برآورد و از جانب كوفه و سواد آن تاختن مىكرد و تعرّض به مرزبانان مىرسانيد و به دين اسلام التجا داشت . اين خبر به حضرت صدّيق ( رضى ) برداشتند و از معاملهء او با اهل عجم اعلام دادند . ( 56 ) صدّيق بر لفظ مبارك راند : از اين جنس حكايتى كه به سمع ما مىرسد اين چه كسى است ؟ قيس بن عاصم گفت [ 106 ] : اى خليفهء رسول ، آن مرد از روى حسب و نسب دانا و تواناست به آلت و عدّت و مدد و شوكت . او را مثنّى بن حارثة الشيبانىّ گويند . پس ، صدّيق ( رضى ) از جهت او ترتيب تشريف و علم فرمود و به قتال عجم مثال داد و تربيت و استمالت او را واجب داشت . مثنّى قويدل و مستظهر شد و در قصد كوفه و نواحى آن بيفزود . چنان كه در آن طرف از مواشى چيزى باقى نگذاشت و تمامت يك سال بر اين كار مشغول بود . پس ، پسر عمّ خويش سويد بن قطبة الذهلىّ [ 107 ] را بخواند . لشكر با او نامزد كرد و به ناحيت بصره فرستاد و به جنگ پارسيان مثال داد . مثنّى بر كوفه مىتاخت و سويد سوداى بصره مىپخت . اين با حشمى از بنى اعمام و ياران و آن با لشكرى از خواص و عوام خويش . تا كار به جايى رسيد كه تعدّى ايشان در عجم شايع شد و مثال كسرى [ 18 ب ] به دفع ايشان صادر گشت و لشكرها از اطراف روى بديشان نهاد . چون صدّيق ( رضى ) را از اين حال خبر دادند تردّد و تفكّر به خاطر صدّيق راه يافت .

--> [ ( 106 ) ] ش . چ : شخصى گفت . [ ( 107 ) ] ل . سويد بن قطبه ، چ : سويد ابن قطبه .