ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
259
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) مىگفته است * روز عيد فطر پيش از آنكه همسايگان چاشت بخورند كاسههاى خوراكى ايوب بر در خانهها برده مىشد . عارم بن فضل از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * هنگامى كه ايوب آهنگ حج داشت به من گفت براى من يك رداى پنبهيى از نوع ارزان يا نوع مويى آن خريدارى كن كه در آن براى ناقهء خود علوفه بريزم ، گويد چنان كردم و چون باز آمد همان پارچه را ديدم كه زير پيراهن خود پوشيده است ، ايوب فهميد كه من متوجه شدم ، گفت اگر پوشيده مىماند براى من خوشتر از آن بود كه آن را بپوشم . سليمان بن حرب از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * ايوب جامهيى سرخ داشت كه هر گاه براى حج احرام مىبست آن را مىپوشيد و آن جامه را براى كفن خود آماده ساخته بود و شبهاى بيست و سوم و بيست و چهارم ماه رمضان آن را مىپوشيد ، در يكى از آن شبها همسر ايوب گفت كه امشب با جامه رنگ شده با زعفران بيرون رفت ، حماد مىگفته است بار و بنه ايوب در مكه دزديده شده بود و آن جامه سرخ هم كه ميان بار و بنهاش بود دزديده شد . سليمان بن حرب از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * گاهى مردى كنار ايوب مىنشست و چنان مىنمود كه گويى ايوب او را نمىشناسد ، ولى اگر آن مرد مريض مىشد يا كسى از او مىمرد ايوب پيش از همه حاضر مىشد به گونهيى كه آن مرد مىپنداشت از گرامىترين مردم در نظر ايوب است . سليمان بن حرب از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * يعلى بن حكيم كه از آزاد كردگان و وابستگان قبيلهء ثقيف بود در شام در گذشت و خانهاش اين جا و ميان اين محله و قبيله بود ، كسى جز مادرش باقى نمانده بود ، ايوب پيش مادر يعلى رفت و سه روز آن جا بود و كنار خانهء او مىنشست و ما آن جا پيش او مىرفتيم ، مادر يعلى همواره به خانهء ايوب مىرفت و گاهى شب را هم همانجا مىماند تا آنكه ايوب در گذشت . عفان بن مسلم از حماد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * از ايوب مىپرسيديم دربارهء اين مسئله و آن مسئله از محمد بن سيرين چه شنيدهاى ؟ مىگفت چنين و چنان ، مىگفتيم بيشتر توضيح بده و متن آن را بگو ، مىگفت مگر اين گفته مرا نپذيرفتيد ؟ مىگفتيم همين كافى است ؟ مىگفت آرى . گويد يحيى بن سعيد از گفتهء شعبه نقل مىكرد كه مىگفته است * از ايوب دربارهء