ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
257
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) موسى بن اسماعيل از حمّاد بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * ايوب مىگفت گروهى مىخواهند و دوست مىدارند كه برترى يابند و خداوند چيزى جز فرو كاستن آنان را نمىخواهد و ديگران مىخواهند فروتن باشند و خداوند چيزى جز برافراشتن آنان را نمىخواهد . همو مىگفته است گاهى ايوب مرا از راهى دور تر مىبرد و به او مىگفتم آن راه ديگر نزديكتر است ، مىگفت من از اين مجالس - مردمى كه در راه نشستهاند - پرهيز مىكنم و هر گاه ايوب سلام مىداد آنان به گونهيى پاسخ مىدادند كه فراتر از هر پاسخى بود كه به ديگران مىدادند و ايوب مىگفت پروردگارا تو مىدانى كه من چنين چيزى را نمىخواهم و اين گفتهء خود را تكرار مىكرد ، گويد در آن روزگار پارسايان دامن پيراهن خود را فروهشته نمىداشتند و آن را تا حدود ساق پا بالا مىداشتند ولى ايوب دامن پيراهن خود را بر زمين مىكشيد . گويد عبد الرزاق از معبد نقل مىكرد كه مىگفته است * بر تن ايوب پيراهنى ديدم كه دامنش بر زمين كشيده مىشد در آن باره با ايوب سخن گفتم ، پاسخ داد كه اى ابو عروة در روزگاران گذشته شهرت و نامورى در دامن كشيدن بود و امروز نامورى در بالا نگه داشتن است . عارم بن فضل از حماد بن زيد ما را خبر داد و گفت مىگفته است * ايوب كه در تشييع جنازهيى بود با من كه به بازار مىرفتم برخورد كرد ، من براى همراهى با او برگشتم ، گفت به بازار خودت برو . عمرو بن عاصم از ربيع بن مسلم ما را خبر داد كه مىگفته است * همراه ايوب سختيانى مسافرت كرديم - حج گزارديم - چون به ناحيه ابطح رسيديم مردى تنومند و به ظاهر خشن كه جامه پنبهيى كلفت بر تن داشت از پى مردم بصره راه افتاد و مىپرسيد آيا از ايوب بن ابى تميمه خبر داريد ؟ من به ايوب گفتم اين مرد در جستجوى تو است ، ايوب همين كه او را ديد خود را شتابان به او رساند و يك ديگر را در آغوش كشيدند و گردن به گردن سائيدند ، من پرسيدم كه اين مرد كيست ؟ گفتند سالم پسر عبد الله بن عمر است . عمرو بن عاصم از گفتهء سليمان بن مغيره ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش حميد بن هلال بوديم ايوب سختيانى و يونس بن عبيد هم آن جا بودند ، حميد برخاست كه پيش خانوادهء خود برود ايوب و يونس هم از پى او برخاستند ، من متوجه شدم كه حميد از اين