ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

86

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) از بحرين به حضور رسول خدا آمده‌اند . او همراه قوم خويش به بحرين برگشته و سپس به بصره كوچ كرده و ساكن آن شهر شده است . جارود نامش بشر و پسر عمرو بن حنش بن معلى است . اين معلّى همان حارث پسر زيد بن حارثة بن معاوية بن ثعلبة بن جذيمة بن عوف بن بكر بن عوف بن انماد بن وديعة بن لكيز بن افصى بن عبد القيس است . كنيهء جارود ، ابو منذر بوده و مادرش در مكة دختر رؤيم و خواهر يزيد بن رويم شيبانى بوده است . « 1 » جارود بر آيين نصرانى و به روزگار جاهلى مردى شريف بوده است . او همراه نمايندگان عبد القيس به حضور پيامبر آمد و آن حضرت آيين اسلام را بر او عرضه و او را به اسلام دعوت فرمود . جارود گفت : من بر آيينى بوده‌ام و اينك اگر آيين خود را رها كنم و دين تو را بپذيرم آيا درستى اين آيين را براى من ضمانت مىكنى ؟ پيامبر فرمود : « آرى من ضامن تو هستم و همانا كه خداوند تو را به چيزى كه براى تو بهتر از آن دين است هدايت كرده است » . جارود مسلمان شد و اسلام او پسنديده بود و بر دين او خرده گرفته نشده است . جارود آهنگ برگشتن به سرزمين قوم خود كرد و به حضور رسول خدا رفت و از ايشان خواست مركوبى در اختيارش بگذارد . پيامبر فرمود : اينك مركوبى كه تو را بر آن سوار كنم ندارم . جارود گفت : اى رسول خدا از اين جا تا سرزمين خودم شتران گم شده و سرگشته بسيار است آيا مىتوانم بر آنها سوار شوم ؟ فرمود : « جز اين نيست كه آنها شعله آتش است هرگز به آنها نزديك مشو » . جارود جنگ رده را درك كرده است و چون خويشاوندانش همراه معرور بن منذر بن نعمان برگشتند ، جارود نخست شهادتين بر زبان آورد و مردم را به اسلام فرا خواند و گفت : اى مردم من گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و اينكه محمد ( ص ) بنده و فرستاده خداوند است و هر كرا چنين گواهى ندهد كافر مىشمرم و اين بيت را خواند :

--> ( 1 ) يزيد بن رؤيم شيبانى از دليران نامور قبيله شيبان به روزگار جاهلى است كه حدود ده سال پيش از هجرت در گذشته است . به زركلى ، الاعلام ، ج 9 ، ص 234 مراجعه فرماييد .