ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
309
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) آن وارد شدم ، به خدا سوگند اگر آنچه آفتاب بر آن مىتابد از من بود مىپرداختم تا از خوف رستاخيز در امان باشم . يعقوب بن ابراهيم بن سعد زهرى از پدرش ، از صالح بن كيسان ، از ابن شهاب نقل مىكنند كه او از سعيد بن مسيب نقل مىكرده كه * چون عمر بن خطاب مجروح شد عبد الرحمن بن ابو بكر صديق گفت : من به ابو لولوه در حالى كه با جفينه و هرمزان نشسته بود و آرام سخن مىگفتند گذشتم و چون متوجه آنان شدم از جاى برخاستند و خنجرى به زمين افتاد كه دو سره بود و دستهاش وسط آن قرار داشت . ببينيد خنجرى كه عمر با آن كشته شده چگونه خنجرى است و چون نگاه كردند ، همان خنجرى بود كه عبد الرحمن بن ابو بكر آن را توصيف كرده بود ، و چون عبيد الله بن عمر اين سخن را از عبد الرحمن شنيد در حالى كه شمشير در دست داشت راه افتاد و هرمزان را صدا كرد كه چون بيرون آمد گفت با من بيا برويم اسب مرا ببين . آن گاه پشت سرش قرار گرفت و همين كه راه افتاد شمشير بر او زد . خود عبيد الله مىگويد : همين كه ضربهء شمشير بر هرمزان اصابت كرد ، گفت : لا إله الا الله . عبيد الله مىگويد : سپس جفينه را كه مسيحىاى از مسيحيان حيره بود خواستم . اين جفينه شوهر زنى بود كه دايهء سعد بن ابى وقاص بود و سعد او را به همين مناسبت به مدينه آورده بود و در مدينه خط و نوشتن تعليم مىداد ، عبيد الله مىگويد : چون بر او شمشير زدم ميان چشمان خود با دست علامت صليب كشيد . عبيد الله سپس به سراغ دختر ابو لؤلؤة كه مسلمان بود رفت و او را كه هنوز صغير بود كشت . گويد : عبيد الله مىخواست تمام اسيران را كه در مدينه بودند بكشد ولى مهاجران پيشگام و نخستين او را تهديد و از اين كار منع كردند و او مىگفت : به خدا همهء آنان و ديگران را خواهم كشت و به برخى از مهاجران تعريض مىزد ، و عمرو بن عاص چندان اصرار كرد تا شمشير را از دست او گرفت . همين كه شمشيرش را تسليم كرد سعد بن ابى وقاص پيش آمد و هر دو گلاويز شدند تا آنكه مردم آن دو را از يك ديگر جدا كردند ، آن گاه عثمان پيش از آنكه هنوز با او بيعت شده باشد آمد و با عبيد الله گلاويز شد و مردم مانع از ادامهء درگيرى آن دو شدند و آن روز كه عبيد الله بن عمر ، جفينه و هرمزان و دختر ابو لؤلؤة را كشت جهان در چشم مردم تيره و تار شد ، و چون عثمان به خلافت رسيد سران مهاجران و انصار را خواست و گفت : رأى خود را دربارهء اين مرد كه در دين چنين شكافى انداخته است بگوييد . مهاجران به اتفاق رأى به اعدام او دادند و عثمان را بر كشتن عبيد الله تشويق كردند و با او موافق بودند ، ولى غوغا با عبيد الله بودند و مىگفتند :