ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
299
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) وكيع بن جراح از ابو معشر ، از قول مشايخ حديث خود نقل مىكند * عمر مىگفته است خلافت رو به راه نخواهد بود مگر با خشونتى كه همراه با اجبار نباشد و با ملايمتى كه منجر به سستى و اهمال نشود . يعقوب بن ابراهيم بن سعد زهرى از پدرش ، از صالح بن كيسان نقل مىكند ابن شهاب مىگفته است * عمر اجازه نمىداده است اسيرانى كه به حد بلوغ رسيدهاند وارد و مقيم مدينه شوند ، تا اينكه مغيرة بن شعبه كه فرماندار كوفه بود به عمر تذكر داد كه غلامى هنرمند دارد ، و از عمر اجازه خواست تا او را به مدينه آورد و گفت : او داراى هنرهاى مختلفى است كه براى مردم سودمند است ، آهنگر و نقاش و درودگر است . عمر براى مغيره نوشت كه مىتواند او را به مدينه بياورد يا روانهاش كند . گويد ، مغيره براى آن غلام ماهيانه صد درم ماليات معين كرد كه بپردازد . او پيش عمر آمد و از زيادى خراج خود شكايت كرد ، عمر گفت : چه كارهايى مىكنى ؟ و او كارهايى را كه به خوبى انجام مىداد گفت . عمر گفت : اين خراج در مقابل كارهاى تو زياد نيست و او خشمگين برگشت و تهديد كرد . چند شبى گذشت عمر آن بنده را در حال عبور ديد فرا خواندش و گفت : شنيدهام گفتهاى مىتوانى آسيابانى بسازى كه با باد بچرخد و آرد كند درست است ؟ او با چهرهاى خشمگين به عمر نگريست و گفت : براى تو آسيابى خواهم ساخت كه مردم دربارهاش سخن بگويند ، و چون رفت عمر روى به گروهى كه همراهش بودند كرد و گفت : اين برده هم اكنون مرا تهديد كرد . چند شبى گذشت آن گاه ابو لؤلؤة در حالى كه خنجرى دو سر كه دستهاش ميان تيغههاى آن بود فراهم آورد و در تاريكى سحر در گوشهاى از گوشههاى مسجد كمين كرد تا آنكه عمر بيرون آمد و مردم را براى نماز صبح بيدار مىكرد و عمر همواره چنين مىكرد و چون نزديك او رسيد ناگاه بر عمر حمله كرد و سه ضربه به او زد كه يكى زير نافش اصابت كرد و پرده صفاق را دريد و همان سبب مرگ عمر شد . آن گاه بر كسانى كه در مسجد بودند حمله كرد و يازده مرد ديگر غير از عمر را زخمى كرد و بعد با همان خنجر خودكشى كرد . عمر كه دچار خونريزى و ضعف شديد شده بود همين كه مردم را ديد كه بر او جمع شدهاند گفت : به عبد الرحمن بن عوف بگوييد با مردم نماز گزارد و سپس خون ريزى چندان زياد شد كه عمر بيهوش گرديد . ابن عباس مىگويد : همراه تنى چند عمر را برداشتيم و به خانهاش برديم و عبد الرحمن با مردم نماز گزارد و مردم از شنيدن صداى او در نماز تعجب كردند . ابن عباس مىگويد : من همچنان نزد عمر بودم و او تا هنگامى كه هوا كاملا روشن شد بيهوش بود و