ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
285
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) محمد ( ع ) ، از پدرش نقل مىكند عمر بن خطاب در دست چپ انگشتر مىكرد . فضل بن دكين از عمرو بن عبد الله ، از مهاجر ، از عمرو بن ميمون نقل مىكند عمر در دعاى خود چنين مىگفته است : خدايا مرا همراه نيكان بميران و مرا ميان اشرار باقى مگذار و مرا از عذاب آتش محفوظ بدار و مرا به نيكان ملحق فرماى . محمد بن اسماعيل بن ابو فديك از قول حفصة دختر عمر و همسر رسول خدا ( ص ) نقل مىكند كه مىگفته است شنيدم پدرم مىگويد : خدايا كشته شدن در راه خودت را در شهر پيامبرت به من لطف كن . حفصه مىگويد : به عمر گفتم اين چگونه براى تو ممكن است ؟ گفت : خداوند اگر بخواهد آن را فراهم مىفرمايد . معن بن عيسى هم از مالك بن انس ، از زيد بن اسلم نقل مىكند عمر بن خطاب در دعاى خود مىگفت : خدايا من از تو شهادت در راه تو و وفات در شهر پيامبرت را مسألت مىدارم . عبد الله بن جعفر رقى از عبيد الله بن عمرو ، از عبد الملك بن عمير ، از ابو بردة ، از پدرش نقل مىكند * عوف بن مالك در خواب ديد مردم همگى در صحرايى جمع شدهاند ، ناگاه كسى را ديد كه از همهء مردم سه ذراع بلندتر است ، گويد : پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : عمر بن خطاب است . گفتم : چرا بر همه برترى دارد ؟ گفتند : سه خصلت در اوست ، نخست اينكه در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده نمىترسد و شهيدى است كه خواهان شهادت است و جانشين خليفه است . گويد ، عوف نزد ابو بكر آمد و خواب خود را نقل كرد ابو بكر كسى را نزد عمر فرستاد و ضمن مژده دادن او را فرا خواند ، چون عمر آمد ابو بكر به عوف گفت : خواب خود را بگو . گويد ، چون عوف گفت : عمر جانشين خليفه است عمر او را از خود راند و دستور داد ساكت شود . چون عمر به خلافت رسيد عوف به شام رفت ، و پس از چندى همچنان كه عمر خطبه مىخواند ناگاه چشمش به عوف بن مالك افتاد ، او را با خود بالاى منبر برد و گفت : خوابت را بگو [ 1 ] و چون او خواب را گفت ، عمر گفت : اما اينكه در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده نمىترسم اميدوارم خداوند مرا از ايشان قرار دهد . جانشين خليفه هم شدم و از خداوند متعال مسألت مىكنم كه مرا در اين كار كمك كند و يارى دهد ، اما شهيد ، از كجا براى من شهادت خواهد بود و من در جزيرة العرب هستم و با
--> [ 1 ] . اين گونه سخنان كه بر مبناى خواب ديدن نقل مىشود از ارزش كتاب طبقات مىكاهد كاش افسانهپردازىهاى اين چنين را نقل نمىكردند . - م .