ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

284

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) عارم بن فضل هم از حماد بن زيد ، از بديل بن ميسره نقل مىكند روز جمعه‌اى عمر بن خطاب تأخير كرد و بر تن او پيراهنى كتانى بود و شروع به پوزش خواهى از مردم كرد و گفت : اين پيراهن مرا معطل كرد و چون آستينهاى آن را مىكشيد خوب بود و چون رها مىكرد به كنار انگشتانش بر مىگشت . ابو غسان مالك بن اسماعيل نهدى از عمر بن زياد هلالى ، از قول ينّاق بن سلمان كه دهقانى از دهقانهاى دهكده‌يى است نقل مىكند كه مىگفته است عمر بن خطاب از كنار من گذشت و پيراهنش را پيش من انداخت و گفت : اين را با اشنان [ 1 ] بشوى ، دهقان مىگويد : در خانه پارچه‌هاى قطرى داشتم و دو پيراهن بيرون آوردم و نزد عمر بردم و گفتم : اين را بپوش كه زيباتر و ملايمتر است . گفت : آيا از مال خودت است ؟ گفتم : از مال خالص خود من است . گفت : چيزى از اموال ذمه در آن نيست ؟ گفتم : نه ولى برخى از نخهايى كه براى دوختن آن به كار رفته است ممكن است چنان باشد . گفت : اين پيراهن را ببر و پيراهن خودم را بياور . پيراهن خودش را آوردم پوشيد و در اثر اشنان سبز رنگ شده بود . واقدى از اسامة بن زيد ، از پدرش ، از جدش نقل مىكند كه مىگفته است در حالى كه عمر خليفه بود ازارى بر تن او ديدم كه چهار رقعه داشت و برخى را بالاى برخى دوخته بودند و ازار ديگرى هم نداشت . واقدى از انس بن مالك نقل مىكند كه مىگفته است * بر تن عمر ازارى ديدم كه در آن چهارده رقعه دوخته بودند و بعضى از آن وصله‌ها چرمى بود و نه پيراهن بر تن داشت و نه ردايى و عمامه‌اى هم بر سر داشت و در بازار مدينه در حالى كه تازيانه در دست داشت حركت مىكرد . واقدى از حزام بن هشام ، از پدرش نقل مىكند عمر ازار خود را بالاى ناف مىبست . سليمان بن داود طيالسى از عامر بن عبيدة باهلى نقل مىكند كه مىگفته است از انس در مورد پارچهء خزّ پرسيدم ، گفت : دوست مىداشتم آن را خداوند نيافريده بود و گروه زيادى از اصحاب رسول خدا ( ص ) هم آن را پوشيده‌اند غير از عمرو ابن عمر . معن بن عيسى و ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس از سليمان بن بلال ، از جعفر بن

--> [ 1 ] . اشنان ، برگ درختى كه براى شستن و رنگ كردن لباس به كار مىرفته است ، و ظاهرا براى رفع خارش بدن هم مفيد بوده است . اين كلمه به عقيدهء لغت نويسان يونانى است . - م .