ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

283

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) قطعه چرمى وصله زده بودند . اسباط بن محمد هم روايت مىكند كه به هنگام خلافت ، عمر را ديدند در ازارى نماز مىگزارد كه با قطعه پوستى وصله شده بود . عارم بن فضل هم از انس روايت مىكند كه مىگفته است پيراهن عمر را ديدم كه در شانه‌اش چند وصله بود . عفان بن مسلم از ابو عثمان نهدى نقل مىكند كه مىگفته است عمر بن خطاب را ديدم بر كعبه طواف مىكرد ازارى بر تن داشت كه بر آن دوازده وصله زده بودند يكى از آنها با چرم سرخ بود . هشام طيالسى هم از عبيد بن عمير نقل مىكند كه مىگفته است عمر را در حال رمى جمرات ديدم كه ازارى بر تن داشت و نشيمنگاه آن ازار مرقع و وصله‌دار بود . عمر بن حفص هم از حسن بصرى نقل مىكند به هنگام خلافت بر ازار عمر دوازده رقعه دوخته شده بود كه برخى از آنها چرمى بود . وكيع بن جراح از عمرو بن ميمون نقل مىكند كه مىگفته است روزى كه عمر بن خطاب ضربت خورد ازارى زرد رنگ بر تن او ديدم . سفيان بن عيينه از اسماعيل بن ابى خالد ، از ابو شهب نقل مىكند پيامبر ( ص ) بر تن عمر پيراهنى ديد فرمود : اين پيراهن نو است يا پوشيده ؟ گفت : كهنه و پوشيده است . فرمود : جامهء نو بپوش و پسنديده زندگى كن و سعى كن شهيد بميرى كه در آن صورت خداوند براى تو در اين جهان و آن جهان چشم روشنى فراهم خواهد فرمود . عبد الله بن ادريس هم از ابو اشهب ، از قول مردى از قبيلهء مزينه همچنين روايتى آورده است . وكيع بن جراح از عمرو بن ميمون روايت مىكند كه مىگفته است عمر در حالى كه گليم بر تن داشت در نماز بر ما امامت كرد . محمد بن عبيد از اعمش ، از ابراهيم تيمى ، از عمرو بن ميمون نقل مىكند كه مىگفته است * عمر را ديدم كه در لحظه ضربت خوردن ملحفه زرد رنگى بر تن داشت و همان را در محل زخم او نهاده بودند ، و او مىگفت : مشيت و فرمان خداوند سرنوشت حتمى و قطعى است . مسلم بن ابراهيم از سلام بن مسكين ، از عبد العزيز بن ابى جميلة انصارى نقل مىكند روز جمعه‌اى عمر بن خطاب تأخير كرد همين كه آمد و بر منبر رفت از مردم پوزش خواست و گفت : اين پيراهن من مرا معطل كرد و پيراهن ديگرى نداشتم . گويد ، معمولا براى عمر پيراهنهاى كتانى دوخته مىشد و بلندى آستين آن از كف دستش بيشتر نبود .