ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

271

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) واقدى از اسامة بن زيد ، از نافع آزاد كردهء زبير ، از ابو هريره نقل مىكند كه مىگفته است * خداوند پسر حنتمه ( عمر بن خطاب ) را رحمت كناد در قحط سال رماده او را ديدم كه دو جوال آرد و كوزه روغنى در دست و بر پشت دارد و با اسلم به نوبت آن را حمل مىكند و چون مرا ديد گفت : اى ابو هريره از كجا مىآيى ؟ گفتم : از همين نزديكى . ابو هريره مىگويد : من هم راه افتادم و به نوبت گاهى جوالها را بر دوش مىگرفتم تا به منطقهء صرار رسيديم و به گروهى كه نزديك بيست خانواده و از قبيلهء محارب بودند برخورديم . عمر گفت : چه چيزى شما را به اين جا آورده است ؟ گفتند : در ماندگى . ابو هريره مىگويد : پوست جانوران مرده و استخوانها را كه برداشته بودند بپزند و بخورند ديديم . ناگاه ديدم عمر ردايش را كنار گذاشت و ازارش را محكم بر كمر بست و شروع به پختن نان كرد تا همه خوردند و سير شدند و اسلم را به مدينه فرستاد تا چند شتر آورد آنها را سوار كرد و در جبانه منزل داد و به آنان پوشاك هم داد و پيش ايشان و ديگران رفت و آمد مىكرد تا آنكه خداوند اين گرفتارى را مرتفع فرمود . واقدى از حزام بن هشام ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * در قحط سال رماده عمر را ديدم كه از كنار زنى عبور مىكرد كه مشغول بر هم زدن آش يا حلوايى بود . عمر گفت : چنين بر هم نمىزنند و كفگير را گرفت و گفت اين چنين و به او نشان داد . واقدى از موسى بن يعقوب ، از عمه‌اش از هشام بن خالد نقل مىكند كه مىگفته است * شنيدم عمر بن خطاب به زنها مىگفت : تا آب كاملا گرم نشده است آرد بر آن نريزيد بعد هم اندك اندك آرد بريزيد و با كفگير خوب هم بزنيد كه سفت نشود و خوب بپزد . واقدى از عبد الله بن يزيد ، از عياض بن خليفه نقل مىكند كه مىگفته است * در قحط سال رماده عمر را ديدم كه رنگ چهره‌اش كاملا سياه شده است و حال آنكه قبلا نسبتا سپيد پوست بود . گفتم : چرا چنين شده است ؟ گفتند : عمر مرد عربى است كه قبلا شير و گوشت و روغن فراوان مىخورد و چون مردم در تنگدستى قرار گرفتند استفاده از شير و گوشت را بر خود حرام كرد و فقط روغن زيتون خورد كه موجب تغيير رنگ چهره‌اش شد و گرسنه مىشد و بيشتر از همان مىخورد . واقدى از اسلم نقل مىكند كه مىگفته است * با خود مىگفتيم اگر خداوند متعال اين قحط سال را مرتفع نكند عمر از شدت اندوه بر كار مسلمانان خواهد مرد . واقدى از صفيه دختر ابو عبيد نقل مىكند كه مىگفته است * برخى از همسران عمر