ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

259

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) است از بحرين پيش عمر آمدم . بعد از نماز عشاء او را ديدم و سلام دادم از احوال مردم پرسيد و بعد سؤال كرد براى چه آمده‌اى ؟ گفتم : پانصد هزار درم آورده‌ام ، گفت : آيا مىفهمى چه مىگويى ؟ گفتم : آرى پانصد هزار درم آورده‌ام ، باز گفت : چه مىگويى ؟ گفتم : صد هزار و صد هزار و صد هزار و صد هزار و صد هزار . گفت : تو مرد خواب آلوده‌اى هستى ، به خانه‌ات برو بخواب فردا صبح پيش من بيا . ابو هريره مىگويد : صبح زود پيش او رفتم ، گفت : چه مقدار آورده‌اى ؟ گفتم : پانصد هزار درم ، گفت : آيا مال حلال است ؟ گفتم : آرى من آن را جز مال حلال نمىدانم ، عمر به مردم گفت : مال بسيار زيادى رسيده است اگر بخواهيد مىتوانيم با شمردن آن را تقسيم و پرداخت كنيم و اگر بخواهيد مىتوانيم وزن كنيم و بدهيم . مردى گفت : اى امير مؤمنان من ايرانيان را ديده‌ام كه دفتر و ديوانى دارند و طبق همان دفتر و ديوان به مردم مىپردازند . گويد : عمر ديوان را ترتيب داد و براى مهاجران نخستين سرانه پنج هزار درم ساليانه و براى انصار سرانه چهار هزار درم در سال و براى همسران پيامبر ( ص ) دوازده هزار درم مقرر داشت . يزيد بن هارون از محمد بن عمرو و يزيد بن حضيفه ، از عبد الله بن رافع ، از برزة دختر رافع نقل مىكند * چون ميزان مقررى اشخاص معلوم شد ، عمر بن خطاب سهم زينب دختر جحش را براى او فرستاد كه چون آن را آوردند زينب گفت : خدا عمر را بيامرزد و از تقصير او درگذرد ، خواهران ديگر من براى تقسيم اين پول از من تواناتر بودند . گفتند : تمام اين متعلق به خودت است ، گفت : سبحان الله و چادر خود را بر سر و روى خود كشيد و گفت : كنارى بگذاريد و روى آن را با پارچه بپوشانيد . برزه مىگويد ، آن گاه به من گفت : مشتى از اين پول را بردار و آن را براى فلان خانواده ببر و همچنين دستور داد ميان يتيمان و مستمندانى كه با او خويشى داشتند تقسيم شود و فقط اندكى زير پارچه باقى ماند . برزه مىگويد ، گفتم : اى مادر مؤمنان خدايت بيامرزاد به خدا سوگند ما را هم در اين پول حقى است . گفت : آنچه باقى مانده است از شما باشد ، گويد پارچه را كنار زديم و هشتاد و پنج درم باقى مانده بود ، زينب دستهاى خود را به آسمان بلند كرد و عرض نمود : پروردگارا از اين به بعد ديگر عطاى عمر را دريافت نكنم و درگذشت . يزيد بن هارون از ابو عقيل يحيى بن متوكل ، از عبد الله بن نافع ، از پدرش ، از ابن عمر نقل مىكند كه مىگفته است گروهى از فروشندگان دوره گرد به مدينه آمدند و در مصلاى مدينه منزل كردند ، عمر به عبد الرحمن بن عوف گفت : آيا موافقى كه امشب از اينها