ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
247
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) همين راوى از ابو هلال ، از محمد بن سيرين نقل مىكند عمر بن خطاب در نماز دچار فراموشى مىشد ، مردى را گماشته بود كه پشت سرش بايستد و به او تلقين كند و چون او اشاره مىكرد كه سجده كند يا سر بردارد و بر خيزد چنان مىكرد . معلى بن اسد از وهيب بن خالد ، از يحيى بن سعيد ، از سالم بن عبد الله بن عمر نقل مىكند * عمر دست بر زخم پشت شتر مىكشيد و مىگفت : مىترسم خداوند در مورد اين زخم از من سؤال فرمايد . خالد بن مخلّد بجلى از عبد الله بن عمر ، از زهرى نقل مىكند * عمر در سالى كه كشته شد خطاب به مردم گفت : اى مردم من هر گاه براى شما سخنى مىگويم هر كس آن را درست حفظ كند در هر كجا مىخواهد آن را نقل كند و هر كس آن را حفظ نكرد خدا را در مورد كسى كه از من مطلبى را نقل كند كه نگفته باشم حكم قرار مىدهم . قبيصة بن عقبه از سفيان ، از معمر ، از زهرى نقل مىكند * عمر مىخواست احاديث را بنويسد ، يك ماه در آن مورد از خداوند طلب خير مىكرد و سرانجام تصميم گرفت انجام ندهد و گفت : قومى را به ياد آورم كه خود كتابى نوشتند و به آن توجه كردند و كتاب خدا را رها كردند . محمد بن مصعب قرقسانى از ابو بكر بن عبد الله بن ابو مريم ، از راشد بن سعد نقل مىكند براى عمر مالى رسيد و شروع به تقسيم آن ميان مردم كرد و مردم سخت بر گرد او جمع شده و ازدحام كردند . سعد بن ابى وقاص هم آمد و با ايجاد زحمت و كنار زدن مردم خود را به عمر رساند . عمر تازيانه خود را به روى او بلند كرد و گفت : چنان پيش آمدى كه گويى از چيرگى خداوند بر زمين ترسى ندارى ، دوست داشتم به تو بفهمانم كه قدرت و چيرگى الهى هرگز از تو بيمى ندارد . عبد الله بن جعفر رقى از عبيد الله بن عمرو ، از عبد الكريم ، از عكرمه نقل مىكند مرد دلاكى ( سلمانى ، آرايشگر ) مشغول كوتاه كردن موهاى عمر بود ، ناگاه عمر كه مرد مهيبى بود سرفه كرد ، مرد دلاك از بيم خود را آلوده كرد ، عمر فرمان داد به او چهل درم پرداخت شود ، آن دلاك سعيد بن هيلم بود . اسماعيل بن عبد الله بن ابى اويس از قول پدرش ، از يحيى بن سعيد ، از سعيد بن مسيب ، از عمر بن خطاب نقل مىكند كه مىگفته است هر كس پس از من بخواهد عهدهدار اين كار شود بايد بداند كه دور و نزديك آهنگ او مىكنند و به خدا سوگند من