ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

248

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) مردم را به شدت از خود راندم و در آن مورد ستيز سختى كردم . مطّرف بن عبد الله از عبد العزيز بن ابو حازم ، از معمر بن محمد ، از پدرش محمد بن زيد نقل مىكند كه مىگفته است * على ( ع ) و عثمان و طلحة و زبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص جمع شدند و از همهء آنها نسبت به عمر ، عبد الرحمن بن عوف گستاخ‌تر بود ، آنها به عبد الرحمن گفتند : به عمر بگو چرا اين چنين هيبتى به خود مىگيرى كه گاهى كسى كه حاجتمند است مىآيد ، هيبت تو مانع از آن مىشود كه بتواند حاجت خود را بگويد و بدون اينكه خواسته‌اش بر آورده شود بر مىگردد . عبد الرحمن پيش عمر رفت و به او گفت : اى امير مؤمنان براى مردم ملايم و مهربان باش ، گاهى كسى مىآيد ولى هيبت تو مانع از آن است كه در مورد حاجت خود با تو سخن بگويد و بدون اينكه حاجت او بر آورده شود بر مىگردد . عمر گفت : اى عبد الرحمن تو را به خدا سوگند مىدهم آيا على ( ع ) و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص تو را به اين كار وانداشته‌اند ؟ عبد الرحمن گفت : چرا . عمر گفت : اى عبد الرحمن به خدا سوگند براى مردم چندان ملايم و نرم بودم كه از خداى خود نسبت به آن نرمى ترسيدم و سپس بر آنان سخت گرفتم آن چنان كه از اين سختى هم از خداوند مىترسم و نمىدانم راه خلاصى و بيرون شدن از اين گرفتارى چيست ؟ عبد الرحمن برخاست و دامن كشان در حالى كه مىگريست بيرون آمد و مىگفت : واى بر ايشان پس از تو . سعيد بن منصور از سفيان ، از عاصم بن كليب ، از پدرش ، از ابن عباس نقل مىكند كه مىگفته است عمر بن خطاب هر گاه با مردم نماز مىگزارد ، چند دقيقه‌اى مىنشست و به نياز نيازمندان رسيدگى مىكرد ، ولى چندين نماز گزارد و ننشست . من بر در خانهء عمر آمدم و حاجب را خواستم و به او گفتم : يرفا ! آيا امير مؤمنان بيمار است ؟ گفت : نه . گويد : همين هنگام عثمان هم رسيد ، يرفا رفت و برگشت و گفت : عثمان و ابن عباس برخيزيد و داخل شويد . و چون پيش عمر رسيديم ديديم مقابل او كيسه‌هاى پول كه بر هر يك نخى بسته‌اند موجود است . عمر گفت : دقت كردم هيچ كس در مدينه از شما دو نفر خانواده‌دارتر نيست ، اين پولها را برداريد و ميان مردم تقسيم كنيد و اگر چيزى زياد آمد ، برگردانيد . عثمان از جا برخاست ولى من روى زانوهاى خود نشستم و گفتم : اگر كم آمد به ما خواهى داد ؟ گفت : سنگى از كوه خواهم داد ، فراموش كرده‌ايد هنگامى را كه محمد ( ص ) و اصحابش فقط گاهى گوشت خشكيده در آفتاب مىخوردند ؟ گفتم : نه و همچنان بود ولى اگر براى آن