ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
246
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) زيبايى او افزود . دستور داد عمامه بندد چنان كرد . بر زيبايى او افزوده شد . عمر گفت : نه سوگند به كسى كه جان من در دست اوست نبايد در سرزمينى كه من هستم تو هم باشى . كارهاى او را رو به راه كرد و به بصره فرستادش . عمرو بن عاصم كلابى با همين اسناد نقل مىكند عمر شبى شبگردى مىكرد ، به گروهى از زنان مدينه برخورد كه به يك ديگر مىگفتند كدام يك از مردم مدينه از همگان زيباتر است ، يكى از آنان گفت : ابو ذئب . چون صبح شد پرسيد معلوم شد او هم از بنى سليم است و چون عمر او را ديد متوجه شد از زيباترين مردان است . عمر دو يا سه بار گفت : آرى تو گرگ زنهايى و سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ، نبايد در سرزمينى كه من هستم تو هم باشى . ابو ذئب گفت : اگر چارهاى از تبعيد من نيست مرا همان جا فرست كه پسر عمويم نصر بن حجاج را فرستادى . عمر دستور داد كارهاى او را رو به راه كردند و به بصره فرستادندش . اسماعيل بن ابراهيم اسدى از ابن عون ، از محمد نقل مىكند * نامهاى براى عمر رسيد آن را گشود در صفحهاى از آن نامه اين اشعار نوشته شده بود : « از من به ابو حفص ( عمر ) خبر بده و بگو برادر من فداى تو باد ، خدايت هدايت كند مواظب دوشيزگان و زنان ما باش و ما به هنگام محاصره از شما به خود مشغول بوديم . دوشيزگان و زنان ما پشت كوه سلع محل آمد و شد امواج دريا در امان نيستند . دوشيزگان و زنان قبايل بنى سعد بن بكر و اسلم و جهينه و غفار ، ولى جعده كه از قبيلهء سليم است آنها را پاى بند مىزند و اين كار را تكرار مىكند گويى مىخواهد دوشيزگان را از پاى درآورد . » [ 1 ] عمر گفت : جعدة را پيش من آوريد . آوردند صد تازيانه به او زده شد و دستور داد كه نبايد به خانهء زنانى كه شوهرانشان نيستند رفت و آمد كند . عمرو بن عاصم از عاصم بن عباس اسدى ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند * عمر بن خطاب نمازگزاردن در نيمه شب را دوست مىداشت .
--> [ 1 ] . الا ابلغ ابا حفص رسولا * فدى لك من اخى ثقة ازارى قلائصنا هداك الله انا * شغلنا عنكم زمن الحصار فما قلص وجدان معقلات * قفاسلع بمختلف البحار قلائص من بنى سعد بن بكر * و اسلم او جهينة او غفار يعقلهن جعدة من سليم * معيدا يبتغى سقط العذار