ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
236
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) كارهايى هم كه حضور نداشته باشم چيزى جز امانت و استوارى نمىخواهم و هر كس نيكى كند حتما با او نيكى مىكنيم و هر كس بدى كند او را عقوبت مىكنيم ، و آن مرد مىگفت : به خدا سوگند عمر تا هنگامى كه زنده بود همچنين بود و چيزى بر آن نيفزود . عفان بن مسلم از حماد بن سلمه ، از يحيى بن سعيد ، از قاسم بن محمد نقل مىكند عمر بن خطاب گفته است : بايد كسى كه پس از من مىخواهد عهدهدار خلافت بشود بداند كه اشخاص دور و نزديك آهنگ رسيدن به خلافت را خواهند داشت و من در اين مورد با مردم ستيز كردهام و اگر بدانم كسى براى خلافت از من قوىتر است ، اگر مرا پيش مىبردند و گردنم را مىزدند ، برايم پسنديدهتر از اين بود كه بر چنان شخصى حكومت كنم . اسماعيل بن ابراهيم اسدى از ايوب و ابن عون و هشام در حالى كه سلسله اسناد آنان مشترك است ، از محمد بن سيرين ، از احنف نقل مىكنند كه مىگفته است * بر در خانهء عمر نشسته بوديم ، كنيزكى عبور كرد ، برخى گفتند : اين كنيز امير المؤمنين است . آن كنيزك گفت : نه كنيز امير المؤمنين است و نه براى او حلال ، بلكه من از اموال خدايم . از او پرسيديم چه چيزهايى از اموال خدا براى خليفه حلال است . در اين هنگام حاجب ما را فرا خواند و پيش عمر رفتيم . گفت : چه مىگفتيد ؟ گفتيم : سخن ناروايى نگفتيم كنيزكى عبور كرد گفتيم اين كنيز امير مؤمنان است ، او پاسخ داد كه نه كنيز امير مؤمنان است و نه براى او حلال بلكه از اموال خداوندست . گفتيم : چه مقدار از اموال خدا براى خليفه حلال است ؟ عمر گفت : خودم پاسخ شما را مىدهم كه چه مقدار از اموال خدا براى من حلال است ، دو حله يكى در زمستان و يكى در تابستان و براى حج و عمرهام مركب و خوراك خودم و خانوادهام مانند خوراك يكى از اشخاص متوسط قريش كه نه غنى باشد و نه فقير ، وانگهى من هم يكى از مسلمانانم هر سهمى كه به ايشان برسد به من هم مىرسد . وكيع بن جراح و قبيصة بن عقبه هر دو از سفيان ، از ابو اسحاق ، از حارثة بن مضرب نقل مىكنند * عمر مىگفته است : من در مورد بيت المال و اموال خداوند در مورد خودم همچون مال يتيم رفتار مىكنم . اگر بىنياز باشم از آن پارسايى مىكنم و اگر نيازمند و فقير باشم به طريق پسنديده از آن استفاده مىكنم . اسحاق بن يوسف ازرق هم از زكرياء بن ابى زائدة ، از ابو اسحاق ، از حارثة بن مضرب روايت بالا را نقل كرده است . همچنين احمد بن عبد الله بن يونس از زائدة بن قدامه ، از اعمش ، از ابو وائل همين سخن را از عمر نقل مىكند .