ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
234
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) مىكند چون پيامبر ( ص ) نزديك خيبر فرود آمد پرچم را به عمر بن خطاب عنايت فرمود . محمد بن عبد الله اسدى از سفيان ، از عاصم بن عبيد الله ، از سالم ، از ابن عمر نقل مىكند عمر از رسول خدا ( ص ) براى عمره گزاردن اجازه خواست ، رسول خدا فرمود : برادر براى ما هم دعاى پسنديده كن و ما را فراموش مكن . هشام طيالسى و سليمان بن حرب از شعبة ، از عاصم بن عبيد الله ، از سالم پسر عبد الله بن عمر ، از پدرش نقل مىكنند چون عمر از پيامبر ( ص ) اجازه عمره گزاردن خواست پيامبر ( ص ) به او اجازه داد و فرمود : اى برادر ما را از دعاى خير فراموش مكن . سليمان در حديث خود مىگويد ، پيامبر فرمود : برادر ما را در دعاى خود شريك كن . ابو الوليد هم مىگويد : در نامهء ابن عمر هم همچنين آمده بود . سعيد بن محمد ثقفى از مغيرة بن زياد موصلى ، از وليد بن ابى هشام هم نقل مىكند عمر بن خطاب از پيامبر ( ص ) اجازه براى پياده عمره گزاردن خواست ، رسول خدا ( ص ) به او اجازه فرمود و همين كه عمر راه افتاد ، او را فرا خواند و فرمود : اى برادر ما را از دعاى خود بهرهمند ساز و فراموشمان مكن . عبد الله بن نمير از اعمش ، از ابو اسحاق ، از ابو عبيدة نقل مىكند كه مىگفته است زيركترين مردم در شناخت دوست خود سه تن بودند ، ابو بكر در مورد عمر ، همسر موسى بن عمران آن گاه كه به پدر خود گفت موسى را اجير كن و زليخا نسبت به يوسف . به خلافت رسيدن عمر ( ره ) سعيد بن عامر از صالح بن رستم ، از ابن ابى مليكه ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است چون بيمارى و حال پدرم سنگين شد ، فلان و فلان پيش او آمدند و گفتند : اى خليفه فردا كه به حضور پروردگارت برسى پاسخ او را چه مىدهى كه عمر بن خطاب را بر ما خليفه كردى ؟ ابو بكر گفت : بنشانيدم ، آيا مرا از خدا مىترسانيد ؟ خواهم گفت بهترين ايشان را بر ايشان خليفه گردانيدم . ابو عاصم ضحاك بن مخلد از عبيد الله بن ابى زياد ، از يوسف بن ماهك ، از عايشه نقل مىكند چون مرگ ابو بكر فرا رسيد عمر را خليفه كرد . على ( ع ) و طلحه پيش او آمدند و