ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

229

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) بدخو بود . گاهى با آن شتران هيمه و هيزم جمع مىكرد و گاهى باركشى مىكرد ، و حال آنكه امروز مردم از هر طرف پيش من مىآيند و كسى برتر از من نيست و همان بيت را خواند . ابو عامر عبد الملك بن عمرو عقدى از خارجة بن عبد الله ، از نافع ، از ابن عمر نقل مىكند پيامبر ( ص ) گفت : پروردگارا اسلام را به هر يك از اين دو مرد كه او را بيشتر دوست مىدارى ، عمر بن خطاب يا ابو جهل ، عزت بخش و قوى گردان ، گويد : از آن دو عمر در پيشگاه الهى محبوب‌تر بود . عفان بن مسلم از خالد بن حارث ، از عبد الرحمن بن حرمله ، از سعيد بن مسيب نقل مىكند * هر گاه رسول خدا ( ص ) عمر و ابو جهل را مىديد مىگفت : پروردگارا دين خود را با مسلمان شدن يكى از اين دو كه او را بيشتر دوست مىدارى قوى گردان ، و خداوند دين خود را با مسلمان شدن عمر قوى فرمود . محمد بن عبد الله انصارى از اشعث بن سوّار ، از حسن ، از پيامبر ( ص ) نقل مىكند كه فرموده است * خدايا دين را با عمر بن خطاب قوى گردان . مسلمان شدن عمر اسحاق بن يوسف ازرق از قاسم بن عثمان بصرى ، از انس بن مالك نقل مىكند * عمر در حالى كه شمشير به دست گرفته بود بيرون آمد ، مردى از بنى زهره او را ديد و پرسيد كجا مىروى ؟ گفت : مىخواهم محمد ( ص ) را بكشم . آن مرد گفت : بر فرض كه چنين كارى بكنى آيا از بنى هاشم و بنى زهره در امان خواهى بود ؟ عمر گفت : خيال مىكنم تو هم از دين و آيينى كه بر آن بوده‌اى برگشته‌اى . آن مرد گفت : آيا تو را از موضوع عجيب‌ترى خبر بدهم كه خواهرت و شوهرش از آيين برگشته‌اند و دين تو را رها كرده‌اند ، عمر خشمگين به راه افتاد و خود را به خانهء آن دو رساند ، مردى از مهاجران به نام خبّاب پيش آن دو بود كه چون هياهوى عمر را شنيد خود را گوشه‌اى پنهان كرد . عمر وارد خانه شد و گفت : اين آوايى كه در خانهء شما شنيدم چيست ؟ گويد : آنان سورهء طه را مىخواندند . به عمر گفتند : چيزى نبود با خود سخن مىگفتيم ، گفت : شايد شما هم از دين برگشته‌ايد ؟ شوهر خواهرش گفت : اى عمر آيا تصور نمىكنى كه حق در غير دين تو باشد ؟ عمر به او پريد و او را سخت