ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

123

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) خورد و من آرام آن را بيرون كشيدم و نجنبيده در جاى خود ثابت ماندم . تير ديگر را نيز انداخت و بر شانه‌ام فرود آمد . آن را نيز بيرون كشيدم و نجنبيدم . آن مرد به زنش گفت : به خدا سوگند اگر ديده بان بود مىجنبيد ، زيرا هر دو تيرى كه زدم به او خورد ، و حالا هم اى بى پدر ، صبح فردا برو و آن دو تير را پيش از اينكه سگها بجوند ، بياور . و سپس به كار خود مشغول شد . شبانگاه شد و گوسپندان و شتران آنان را آوردند و پس از آنكه آنها را دوشيدند و آب دادند و آرام گرفتند ، بر آنان حمله برديم و دامها را در ربوديم . گويد ، آواز كمك كمك برخاست و چندان انبوه شدند كه ما را ياراى مبارزه با آنان نبود . از اين بود كه عقب نشستيم و دامها را پيش رانديم و به حارث بن برصاء رسيديم و او و يار خود را برداشتيم . و آنان از دنبالهء ما مىآمدند و چنان نزديك شدند كه ما را مىدويدند ، و ميان ما و آنان مسيلى بود . و چون ما از آن گذشتيم ناگاه خداوند آن را چندان از آب انباشت كه پر شد و به خدا سوگند كه ما در آن روز ابرى و بارانى نديديم ، و اين سيل چندان جارى بود كه هيچ تنى از ايشان نتوانست گذر كند و ياد دارم كه ايستاده بودند و ما را مىنگريستند كه مسيل را پشت سر گذاشته بوديم . و اما در روايت محمد بن عمر [ واقدى ] آمده است كه ما از گردنه‌يى سرازير شديم و آنان نتوانستند از دنبالهء ما بيايند . گويد ، فراموش نمىكنم كه تنى از مسلمانان رجز مىخواند و مىگفت : « ابو القاسم نخواست كه من و شترم در چمن و مرغزارى كه علفهايش بلند و بالاى آن زرد و طلائى رنگ است بمانيم . » [ 1 ] و محمد بن عمر [ واقدى ] در روايت خود افزوده است كه « و اين سخن راستگويى است كه هرگز دروغ نگويد . » [ 2 ] گويد ، آنان ده و اندى تن بودند . عبد الوارث گويد ، مردى از قول ابن اسحاق ، از قول مردى از بنى اسلم نقل مىكند كه شعارشان در آن روز « بميران بميران » بود .

--> [ 1 ] . ابى ابو القاسم ان تعزّبى * فى خضل نباته مغلوب صفر اعاليه كلون المذهب [ 2 ] . « و ذاك قول صادق لم يكذب » .