ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

116

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) سريّة ابو بكر صدّيق به جانب بنى كلاب به نجد پس آن گاه در همين ماه شعبان از سال هفتم هجرت سريّه ابو بكر صديق به جانب بنى كلاب در نجد و ناحيهء ضريّة واقع شد . هاشم بن قاسم كنانى از عكرمة بن عمّار ، از اياس بن سلمة ابن اكوع ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * هنگامى كه پيامبر ( ص ) ابو بكر را به سريّه گسيل كرد من نيز با او بودم . از مشركان گروهى را به اسيرى گرفتيم و گروهى را كشتيم و شعارمان اين بود « بميران بميران » . گويد ، من به دست خود هفت تن را از مشركان كشتم . هاشم به قاسم از عكرمة بن عمّار ، از اياس بن سلمة بن اكوع ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * پيامبر ( ص ) ابو بكر را به فزاره گسيل كرد و من نيز با او بودم و چون به نزديك آب آنان رسيديم ابو بكر شب را نزول كرد و چون نماز صبح را گزارديم امر به حمله داد و ما به كنار آب آمديم و ابو بكر گروهى را كشت و ما نيز با او بوديم . سلمة گويد : گروهى را ديدم كه مىخواهند با زن و بچه به كوه بپناهند . ترسيدم بگريزند و پيش از من به كوه برسند . پس رسيدم و تيرى به ميان آنان و كوه انداختم و به ديدن تير ايستادند . زنى از فزاره ميان ايشان بود كه پوستين چرمى بر تن داشت و دخترى از زيباترين عربها با او بود . من آنان را پيش ابو بكر آوردم و ابو بكر همان دختر را به من بخشيد و من حتى به دو دست نزدم تا به مدينه رسيدم . و آن دختر پيش من بود ولى جامهء او را نيز لمس نكردم تا پيامبر ( ص ) مرا در بازار ديد و فرمود : اين دخترك را به من ببخش . گفتم : اى رسول خدا ، به خدا سوگند كه سخت شيفتهء اويم اما هنوز جامهء او را لمس نكرده‌ام . پيامبر ( ص ) سكوت فرمود و فرداى آن روز هم در بازار مرا ديد و من همچنان به آن كنيزك دست نزده بودم . فرمود : اى سلمه ، خداى پدرت را بيامرزد ، آن زن را به من ببخش . گفتم : اى رسول خدا ، از آن شما باشد . و پيامبر ( ص ) او را به مكّه فرستاد و او را به جاى فديهء اسيران مسلمان كه در دست مشركان بودند پرداخت .