ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

95

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) است . و پيامبر ( ص ) فرمود : گردنكش نشده است ولى بازدارندهء فيل او را بازداشته است . به خدا سوگند امروز از من هر كارى كه موجب تعظيم حرمت الهى باشد بخواهند انجام مىدهم . پيامبر ( ص ) ناقه را حركت داد اما حيوان به عقب بازگشت . و رسول خدا ( ص ) مردم را كنار چاهى كم آب در حديبية فرو آورد و چون آب چاه بسيار كم بود تيرى از تيردان خود بيرون كشيده امر كرد آن را در چاه بيندازند و آن چاه تا لبه پر آب شد چنان كه مردم مىتوانستند بنشينند و با ظرفهاى خود از آن آب بردارند ، و چند بار نيز باران آمد و آب بسيار زياد شد . و در اين هنگام بديل بن ورقاء و گروهى از سواران خزاعه به حضور پيامبر آمده سلام گفتند . و بديل گفت : ما از پيش قوم تو مىآييم ، يعنى فرزندان كعب بن لؤىّ و عامر بن لؤىّ ، و آنان گروههايى انبوه از مردم و سياهان حبشه و مطيعان خود را فراهم آورده‌اند و فرومايگان و زنان و كودكان نيز با ايشانند و سوگند بر آن خورده‌اند كه تا سپاه ايشان از ميان نرود تو را نگذارند كه به زيارت بيت به روى . پيامبر ( ص ) فرمود : ما از بهر جنگ با كسى نيامده‌ايم ، بل آمده‌ايم كه طواف كعبه كنيم و هر كس ما را باز دارد با او خواهيم جنگيد . بديل پيش قريش بازگرديد و اين پيام بديشان داد و ايشان عروة بن مسعود ثقفى را به حضور پيامبر ( ص ) فرستادند و رسول خدا ( ص ) با او نيز همان گونه سخن گفت . او نيز به نزد قريش بازگرديد و خبر به آنان برد . گفتند : امسال او را باز مىگردانيم ولى مىتواند سال ديگر بيايد و در مكّه شود و طواف كند . پس آن گاه مكرز بن حفص ابن اخيف به حضور پيامبر آمد و پيامبر ( ص ) با او نيز همان گفت كه با دو يار ديگر او گفته بود . او نيز به نزد قريش بازگرديد . قريش ، حليس بن علقمه سالار حبشيان را به حضور پيامبر فرستادند . و او مردى خداشناس بود و چون شتران قربانى را ديد كه بر گردنشان قلاده آويخته‌اند و موهايشان به واسطهء آن فرو آويخته است بازگرديد و از سر تعظيم و اكرام بر آنچه ديده بود به حضور پيامبر ( ص ) نرفت و به قريش گفت : به خدا سوگند يا او را از بهر كارى كه آمده است آزاد بگذاريد و يا من حبشيان را از معركه بيرون مىبرم . گفتند : دست از ما بدار تا بتوانيم تصميمى بگيريم كه موجب خشنودى باشد . و اوّل كسى كه رسول خدا ( ص ) به نزد قريش فرستاد ، خراش بن اميّة كعبى بود تا بگويد پيامبر براى چه آمده است . آنان اسب او را پى كردند و نيز خواستند خراش را به قتل آورند كه خويشان حاضر وى مانع از اين كار آمدند . آن گاه عثمان بن عفّان را فرستاد و