السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

352

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

2 . مسلمانى عمر مىگويند : عمر بن خطّاب در سال ششم بعثت ، سه روز پس از حمزه مسلمان شد و آن هنگامى بود كه با شمشير كشيده آهنگ رسول خدا ( ص ) كرد و گروهى از صحابه كه نزديك چهل مرد مىشدند ، در خانهء ارقم در دامنهء كوه صفا بودند . از جمله ابو بكر ، حمزه ، على و ديگر يارانى كه به حبشه مهاجرت نكرده بودند . عمر در راه به نعيم بن عبد اللّه رسيد . او از عمر پرسيد كجا مىرود ؟ عمر پاسخ داد كه مىخواهد محمّد را بكشد . نعيم به او گفت : اگر او را بكشى از چنگ فرزندان عبد مناف نجات نخواهى يافت . بدان كه داماد و خواهرت نيز مسلمان شده‌اند . عمر با شنيدن اين سخن به سوى خانهء خواهرش به راه افتاد . وقتى به آنجا رسيد ، خبّاب بن ارت سورهء طه را به آن دو ياد مىداد . چون از آمدن عمر باخبر شدند ، خبّاب را در پستوى خانه پنهان كردند و فاطمه دختر خطّاب ، صحيفه را زير ران‌هايش پنهان نمود . عمر وارد شد . پس از گفتگويى ، محكم گريبان شوهر خواهرش را گرفت و ضربتى بر سر فاطمه كوبيد . در اين لحظه خواهر عمر به سخن آمد و به او گفت كه مسلمان شده‌اند و او هرچه مىخواهد ، بكند . عمر از كار خود ، پشيمان شد و چون خواهرش را خون‌آلود ديد ، از قصد خود منصرف شد . صحيفه را از خواهرش طلب كرد . به او نداد . عمر به خدايان خود سوگند ياد كرد كه به او بازخواهدگرداند . فاطمه به او گفت : تو به خاطر شرك نجس هستى و پس از جنابت غسل نمىكنى و اين قرآن را جز پاكيزگان لمس نمىتوانند كرد . عمر برخاست و غسل كرد ( وضو گرفت ) . سپس بخشى از صحيفه را خواند . او كاتب بود و قرآن را نيك يافت . خبّاب بيرون آمد و به او گفت : رسول خدا ( ص ) خواسته است كه خداوند اسلام را با آمدن او يا ابو جهل شوكت دهد . عمر از او خواست وى را به نزد رسول خدا ( ص ) دلالت كند تا مسلمان شود . پس چنان كرد . با هم به راه افتادند و چون در زدند ، مردى از روزنه در نگاه كرد ، ديد عمر با شمشير كشيده بر كنار در است ؛ هراسان نزد رسول خدا ( ص ) بازگشت و جريان را به