السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

353

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

او گزارش داد . حمزه گفت : به او اجازه دهيد . اگر به قصد خيرى آمده باشد ، به وى خواهيم داد و اگر قصد بدى داشته باشد ، او را با شمشير خودش خواهيم كشت . پيامبر ( ص ) به او اجازه ورود داد و به سوى او رفت تا او را در حجره ملاقات كرد . گريبانش را گرفت . سپس او را به شدّت تكان داد و تهديد كرد . عمر به حضرت گفت : آمده تا مسلمان شود . پيامبر ( ص ) تكبير گفت . مسلمانان نيز چنان تكبير گفتند كه كسانى كه در مسجد بودند ، شنيدند . سپس عمر از رسول خدا ( ص ) درخواست كرد كه بيرون رود و كارش را آشكار كند . عمر گويد : او را در ميان دو صف بيرون برديم ، در يك صف من بودم و در صف ديگر حمزه . غبارى همچون غبار آرد برخاست تا وارد مسجد شديم . قريش را چنان دچار حسرت ديدم كه هرگز نديده بودم . رسول خدا ( ص ) در آن روز او را فاروق ناميد . در روايت دوم آمده ، قريش گرد هم فراهم شدند و دربارهء اين كه چه كسى محمّد را بكشد ، رايزنى كردند . عمر گفت : من او را مىكشم . گفتند : عمر ؛ تو مرد اين كار هستى . عمر شمشير حمايل كرده ، بيرون رفت . در بين راه به سعد بن ابى وقّاص رسيد . بين آن دو مشاجره‌اى درگرفت تا اين كه هر يك دست به شمشير بردند . سعد جريان خواهر عمر را كه همراه شوهرش مسلمان شده بود ، به عمر بازگفت . . . در روايت سوم آمده ، در حالى كه عمر پيشاپيش جمعيت حركت مىكرد ، به راه افتادند . عمر فرياد مىزد : لا إله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه . هنگامى كه قريش درباره كسانى كه پشت سر او بودند ، سؤال كردند ؛ عمر آنان را تهديد كرد كه اگر احدى از قريش كوچك‌ترين تحركى انجام دهد ، گردنش را با شمشير خواهد زد . سپس پيشاپيش رسول خدا ( ص ) به راه افتاد و در حالى كه حضرت طواف مىكرد ، عمر از او محافظت مىكرد . سپس پيامبر ( ص ) نماز ظهر را علنى خواند . . .