السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

259

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

كشتن خود ، راحت مىشوم . گويد : بيرون رفتم تا به ميان كوه رسيدم ، از آسمان صدايى شنيدم كه مىگفت : محمّد ؛ تو رسول خدايى . در ادامهء روايت آمده ، پيامبر ( ص ) به خديجه گفت : اين شاعر است يا مجنون . خديجه گفت : ترا از اين به خدا پناه مىدهم . سپس نزد ورقه رفت . ورقه پيام استقامت براى پيامبر فرستاد . روزى او را در طواف كعبه ملاقات كرد . بين آن دو گفتگوهايى انجام شد . « 1 » از نظر سهيلى ، خديجه دربارهء كار رسول خدا ( ص ) از ورقه ، عدّاس و نسطور سؤال كرد . « 2 » 7 . عدّاس كتابى به خديجه داد كه آن را روى پيامبر ( ص ) بگذارد . اگر مجنون باشد ، شفا پيدا خواهد كرد ، و الّا ضررى ندارد . هنگامى كه خديجه با آن نوشته بازگشت ، ديد جبرئيل آياتى از سورهء قلم را به او ياد مىدهد . خديجه شادمان شد و او را نزد عدّاس برد . عدّاس پشت پيامبر ( ص ) را لخت كرد . خاتم پيامبرى را در ميان دو بازويش ديد . . . « 3 » در روايت ديگرى است كه وقتى پيامبر ( ص ) آمدن جبرئيل را به خديجه گفت ، خديجه داستان را به بحيراى راهب نوشت . برخى گفته‌اند : خودش به نزد راهب سفر كرد تا از او در اين باره سؤال كند . « 4 » 8 . در روايتى آمده ، وقتى پيامبر ( ص ) بالاى كوه مىرفت تا خود را از بلندى پرتاب كند ، چون روى قلّه رسيد ، جبرئيل نمايان مىشد و او را به رسالت خطاب مىكرد . در اين موقع ، پيامبر ( ص ) آرام مىگرفت و اطمينان خاطر پيدا

--> ( 1 ) . تاريخ الامم و الملوك ، 2 / 49 - 50 . ( 2 ) . الروض الانف ، 1 / 273 ؛ الاوائل ، 1 / 146 . ( 3 ) . تاريخ الخميس ، 1 / 284 ؛ سيره دحلان ، 1 / 83 ؛ سيره حلبى ، 1 / 243 . ( 4 ) . سيره دحلان ، 1 / 83 ؛ سيره حلبى ، 1 / 244 .