عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

55

شرف النبي ص ( فارسي )

گفتند : فلان كس دختر فلان را خواسته است . من بنشستم و مىنگريستم . پس خداى تعالى خواب بر من گماشت كه از آن خواب درنيامدم تا تبش آفتاب مرا بيدار كرد . پس با پيش صاحب خود رفتم و اين حكايت با وى بگفتم . پس يك شب ديگر همين حالت رفت . بعد از آن به خدا كه هرگز همت نكردم و باز نگرديدم به چيزى از آن جنس تا آن گاه كه خداى تعالى مرا نبوت روزى كرد . ( 1 ) و آورده‌اند كه قريش را بتى بوده است كه آن را تعظيم كردندى و سرها خود بتراشيدندى از براى آن ، و قربانها كردندى از براى او . و در سال روزى بودى كه عيد كردندى ، و شبانروزى آنجا خرمى كردندى ، و ابو طالب با قوم خود آنجا حاضر بودى ، و با رسول عليه السلام گفتى تو نيز حاضر آى بدين عيد . و رسول امتناع مىكرد ، تا بو طالب و عمات رسول خشم گرفتند كه محمد به عيد ما حاضر نمىآيد تا با ايشان برفت . پس غايب شد از ايشان ، پس باز آمد ترسناك . عمات گفتند : ترا چه بوده است ؟ گفت : من bI 2 مىترسم كه ديوانگى به من رسد . ايشان گفتند : خداى تعالى ترا به جنون مبتلا نگرداند با اين همه خصال نيك كه در تو است . پس گفتند : تو چه ديده‌اى ؟ گفت : من هر بار كه نزديك بتى مىرسم ، مردى با ديد مىآيد سپيد دراز ، بانگ بر من مىزند كه از اينجا دور باش . پس از آن به عيدگاه ايشان حاضر نشد . ( 2 ) و از ابن عباس روايت است كه بو طالب چاه زمزم را عمارت مىكرد ، و محمد عليه السلام كودك بود و سنگ مىآورد . پس يك بار بو طالب ازار رسول فرا گرفت و برفت كه سنگ در آن نهد و بياورد . محمد از هوش برفت . پس بو طالب را گفتند : پسرت را درياب كه بيهوش شده است . پس چون رسول به هوش باز آمد ، بو طالب ازو پرسيد كه ترا چه رسيد ؟ گفت مردى بيامد با جامه‌هاى سپيد ، و مرا گفت : بپوش . ابن عباس گفت : نخست چيزى كه رسول