عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

47

شرف النبي ص ( فارسي )

ايشان را به سبب او چيزى مىدهد ، ترا دل خواهد كه ترا پيش او برم ، باشد كه ترا به مزدورى بگيرد . و خداى تعالى ترا روزيئى بدهد . و من از براى تو زنى بخواهم و مرا به تو چشم روشن شود . ( 1 ) محمد گفت : من ترا مطيعم آنچه دوست دارى مىكن . ابو طالب برخاست و محمد را با خود به در سراى خديجه برد و در سراى بكوفتند . غلام به در آمد . ابو طالب گفت خديجه را خبر ده . خديجه دستورى داد . در رفتند . او را ديدند بر تختى نشسته و هفتاد كنيزك او را باد مىزنند . گفت : يا عم ، چه كار و چه شغل ؟ ابو طالب گفت : آمده‌ام و طلب مىكنم افزونيئى كه خداى تعالى به تو داده است . خديجه گفت : نعم و كرامة ، هر چه فرمائى . بو طالب گفت : اين پسر محمد بن عبد اللّه الامين پسر برادرم است . او را به تو آورده‌ام تا او را به مزدورى گيرى تا از فضلى كه خداى تعالى با تو كرده است او را نصيبى باشد . ترا مزدوران بسيارند و خداى تعالى بر دست تو خيرى بديشان مىرساند ، و محمد سزاوارترست بدان از كسان ديگر . خديجه گفت : چنين كنم . هر مزدورى را يك شتر بار مىدهم ، محمد را دو شتر بار بدهم . پس محمد را گفت : رغبت سفر كنى ؟ گفت : نعم . خديجه غلامى داشت ميسره نام . او را بخواند و گفت : مىخواهم كه پسر عم خود محمد را با تو بفرستم به تجارت . بنگر تا درو b 8 I عصيان نكنى ، و در هيچ كار مخالفت راى او نكنى . ميسره گفت : به سر و چشم . پس بو طالب بيرون رفت و محمد را پيش ايشان بگذاشت . ( 2 ) پس محمد و ميسره به شام رفتند و با ميسره مالى بسيار بود . چون از منزل بيرون رفتند ابر ديگر باره بيامد و بر سر محمد سايه مىكرد . بحيرا بنگريست و آن ابر ديد ، خرم شد . ميسره را گفت : شما كيستيد ؟ گفت : من ميسره‌ام غلام خديجه ، به شام مىرويم . بحيرا نزديك محمد آمد پنهان از ميسره و سر وى ببوسيد و گفت : ايمان آوردم به تو ، و گواهى مىدهم كه تو آنى كه خداى عز و جل در تورات ترا ياد كرده است ، و اى محمد ، همه