عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

48

شرف النبي ص ( فارسي )

علامات در تو يافتم الا يك چيز كه مانده است ، ميان دو كتف به من نماى . محمد مهر به وى نمود ، ( 1 ) بحيرا مهر نبوت را بوس داد و گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه و اشهد انك رسول اللّه النبى الامى الذى بشر بك عيسى بن مريم . و عيسى گفت كه پس از من هيچ كس در زير اين درخت فرود نيايد الا رسول عربى هاشمى مكى ، صاحب حوض ، صاحب لواى حمد ، صاحب قضيب و ناقه ، صاحب قول لا إله الا اللّه ، صاحب تاج و هراوه ، كوبندهء در بهشت . پس ميسره را گفت : اى غلام ، او را از شر جهودان نگاه دار كه ايشان دشمنان اواند و خداى تعالى ايشان را برو دست نداده است . پس برفتند به شام و تجارت كردند و در آن سال ربحى و سودى بسيار حاصل آمد كه ميسره در هيچ سال آن ربح نديده بود ، و باز گرديدند كه با مكه آيند . ميسره محمد را گفت : من چهل سال است تا بازرگانى مىكنم به خديعت و مكر ، و هرگز چندين سود نكردم كه امسال از بركت تو . هيچ ممكن بود كه پيش از من به روى و خديجه را خبر دهى بدان چه خداى تعالى او را روزى كرده است بر دست تو ، باشد كه شترى ديگر بيفزايد بر آنچه تو دارى . پس رسول عليه السلام برنشست بر ناقه‌اى و بيامد . چون به نزديك مكه رسيد ، ( 2 ) خديجه هر وقت كه گرماگرم بودى ، غرفه‌اى داشت بر آنجا رفتى و بر تخت نشستى و هفتاد كنيزك داشتى او را به گيسو باد مىزدندى ، و بر زمين نرفتى از تنعم بر تخت نشستى و او را با تخت برگرفتندى و آنجا بردندى . چون باز بنگريد محمد عليه السلام را ديد كه مىآمد بر ناقه‌اى نشسته ، بر سرش قبه‌اى از ياقوت سرخ و بر دست راست او فرشته‌اى شمشير كشيده ، و بر دست چپ همچنين ، و بر بالاى سرش ابرى سايه كرده ، و مرغان گرداگرد او به پرهاى خود او را باد مىزدند . خديجه بنگريست ندانست كه او محمد است . گفت : خداوندا ، اين شخص به سراى من مىآيد . تا به نزديك a 9 I سرايش رسيد ، خديجه از جاى خود بجست و به در سراى دويد . محمد را ديد عليه السلام كه از ناقه فرو آمد و بخوابانيد . خديجه