عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
42
شرف النبي ص ( فارسي )
باشد . محمد را گفت : حال خود بگوى . ( 1 ) محمد از اول تا آخر حال خود باز گفت . كاهن بر پاى جست و محمد را به سينهء خود باز گرفت و بانگ برآورد كه : اى عرب ، هشيار باشيد از شرى كه نزديك رسيد . اين پسر را بكشيد و مرا نيز با او بكشيد . چه اگر شما او را زنده بگذاريد و به حد مردى رسد ، كيشهاى شما را به دروغ دارد و شما را دعوت كند به خدائى كه شما او را نشناسيد ، و شما را با دينى خواند كه شما آن دين را منكر باشيد . حليمه گفت : چون اين سخن ازو بشنيدم محمد را از دست او بربودم و گفتم : تو معتوهتر و ديوانهتر از پسر منى ، و اگر من دانستمى كه تو اين جنس سخن گوئى او را پيش تو نياوردمى . تو كسى را طلب كن تا ترا بكشد كه ما محمد را نمىكشيم . و محمد را برگرفتم و با خانه آوردم و نيافتم هيچ منزلى از منازل بنى سعد الا كه از آن بوى مشك اذفر مىآمد ، و هر روز دو مرد نورانى را مىديدم كه مىآمدند و در جامهء محمد غايب مىشدند و ظاهر نمىنمودند . مردمان مرا مىگفتند : اين پسر را با عبد المطلب رد كن ، و ازين امانت بيرون آى . حليمه گفت : عزم كردم بر آنكه محمد را با عبد المطلب سپارم b 6 I . مناديئى آواز داد كه مبارك باد ترا اى بطحاى مكه كه امروز به تو باز خواهند داد نور و بها و كمال . تو ايمن گشتى از آنكه هرگز قحط باشد در بوم تو ، يا بيران شود تا ابد الآبدين . ( 2 ) حليمه گفت : بر ماده خر خود نشستم و محمد را عليه السلام بر پيش گرفتم و مىآمدم تا به در بزرگترين از درهاى مكه ، و آنجا جماعتى گرد آمده بودند . محمد را عليه السلام آنجا بنشاندم تا جامه بر خويشتن راست كنم . برخانى سخت شنيدم . چون باز نگريستم محمد را نديدم . من گفتم : اى مردمان ، كجاست كودك . گفتند : كدام كودك ؟ گفتم : محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب كه خداى تعالى تازه كرد روى من به دو و مرا توانگر گردانيد به بركت او . من او را بپروردم و آوردم تا باز سپارم و از امانت