عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
43
شرف النبي ص ( فارسي )
خويش بيرون آيم . از پيش منش بربودند ، پيش از آنكه پايش از پشت چهارپا به زمين آمد . به لات و عزى كه اگر او را باز نيابم خويشتن را از سر كوه بيندازم ، يا خويشتن را پاره پاره كنم . مردمان گفتند : اى زن ، تو بازى مىكنى ، با تو كجا محمد بود ؟ ( 1 ) حليمه گفت : اين ساعت با من بود . ايشان گفتند : ما نديديم . حليمه چون از ايشان نااميد گشت ، دست بر سر زدن گرفت و مىگفت : وا محمداه ، وا ولداه ! اين مىگفت و مىگريست و مردمان به موافقت او در گريه آمدند . پيرى مىآمد بر عصائى تكيه زده ، حليمه را گفت : اى سعديه ، چرا مىگريى ؟ گفت : پسر خود را گم كردهام . گفت : گريه مكن كه ترا نشان دهم به كسى كه داند كه محمد كجا شد . و اگر خواهد او را به تو باز دهد . حليمه گفت : من گفتم تن و جان من فداى تو باد . آن كس كيست ؟ گفت : بت بزرگ است كه نام او هبل است . او عالم است به حال محمد . تا پيش او رويم و بپرسيم . ( 2 ) من بانگى بر پير زدم و گفتم ، مادرت باز مياباد . مگر ندانى كه به لات و عزى چه رسيد در آن شب كه محمد از مادر بزاد ؟ پير گفت : هذيان مىگوئى و نمىدانى كه چه مىگوئى ، من در روم و بپرسم و در خواهم تا محمد را به تو باز دهد . پس در رفت و هفت بار طواف كرد پيش هبل ، و سرش ببوسيد و گفت : اى سيد ، پيوسته نعمت تو بر قريش بوده است از قديم الدهر ، و اين زن سعديه دعوى مىكند كه پسرش گم شده است . اگر راى باشد پسر او را به دو بازده ، و اين دلتنگى از بطحاى مكه باز دار كه او مىگويد كه پسر او محمد گم شده است . راست چون نام محمد برد ، هبل و جمله بتان در روى افتادند و به آواز آمدند و گفتند : اى شيخ ، هلاك ما بر دست محمد خواهد بود . تو از ما چه مىخواهى ؟ ! پس پير بيرون آمد و من آواز a 7 I دندان او مىشنوم كه بر هم مىآيد و زانوهاش مىلرزد ، و عصا از دست بينداخت و مىگريست و مىگفت : اى حليمه ، به درستى كه پسر ترا خدائى هست كه او را ضايع نگذارد . او را به آهستگى طلب كن . حليمه گفت : من ترسيدم