عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
41
شرف النبي ص ( فارسي )
دوم برخاست و مرد اول را گفت : تو دور شو كه آنچه خداى تعالى ترا فرموده بود به جاى آوردى . ( 1 ) و او نزديك من در آمد و دست فراز كرد و دل من از سينه بيرون آورد و بشكافت به دو نيمه ، و نكتهاى سياه از ميان آن بيرون آورد خون آلود و بينداخت و گفت : اين خط شيطانست از تو اى حبيب خداى . پس چيزى كه داشت در ميان دل نهاد و باز جاى نهاد ، و انگشترى از نور داشت و بدان مهر بر دل من نهاد . و درين ساعت خنكى آن انگشترى در عروق و مفاصل خود مىيابم . پس سوم برخاست و ايشان را گفت : دور شويد كه به جاى آورديد آنچه خداى تعالى a 6 I شما را فرمود ، و دست خود بر سينهء من ماليد و آن شكاف فراهم آمد و من بدان مىنگرم . پس گفت : محمد را بر سنجيد به ده كس از امت وى . مرا برسختند ، من بچربيدم . پس گفت : به صد شخص برسنجيد ، برسختند با صد كس بچربيدم . گفت : با هزار كس برسنجيد ، برسختند و من بچربيدم . گفت : بگذاريد كه اگر با همه امت او را برسنجيد ، بر جمله راجح آيد . پس دست من بگرفت و مرا به لطف بر پاى خيزانيدند ( 2 ) و همه در سر من افتادند و بوسه بر سر من دادند و گفتند : نبايد كه تو بترسى كه اگر تو بدانى كه خير به تو خواستهاند ، چشمهات روشن گردد و خرم شوى . آن گاه مرا اينجا نشسته بگذاشتند و بپريدند در هوا تا به آسمان شدند ، و من بديشان مىنگريستم . اگر ترا بايد بنمايم كه از كدام موضع بيرون رفتند . حليمه گفت : من محمد را بر گرفتم و به منزلى از منازل بنى سعد آوردم . مردمان مرا گفتند او را به مردى كاهن بايد برد تا به دو در نگرد و مداواتش كند . محمد عليه السلام گفت : مرا باكى نيست از آنچه شما مىگوئيد . و من خود را تن درست مىيابم ، و دل من درست است به حمد اللّه . مردمان گفتند : ديوان او را فرا گرفتهاند ، و ديوانگى درو پيدا آمده . حليمه گفت : مردم بر من غلبه كردند ، و مرا بر آن داشتند كه محمد را به كاهن بردم و قصه با او بگفتم . كاهن گفت : بگذار تا من ازين پسر بشنوم كه او به حال خود داناتر