عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
40
شرف النبي ص ( فارسي )
كردمى از براى او . ( 1 ) و چون بزرگ شد و نزديك بلوغ رسيد ، وقتى بيرون رفتى و كودكان بازى كردندى ، او از ايشان پرهيز مىكردى . يك روز مرا گفت : برادرانم كجااند كه من ايشان را نمىبينم ؟ من گفتم : تن من فداى تو باد ، ايشان گوسفندان به چرا برند و شب به خانه آيند . آب در چشم آورد و بگريست و گفت : اى مادر ، من اينجا چه كنم ؟ مرا نيز فردا با ايشان بفرست . من گفتم تو دوست دارى كه با ايشان به روى ؟ گفت : آرى . چون بامداد در آمد روغن بر سرش ماليدم و سرمه در چشمش كشيدم و پيراهنش در پوشانيدم و مهرهء جزع يمانى داشتم از براى چشم بد برو بستم ، و او چوبى برگرفت و با برادران برفت خرم و باز آمد . پس يك روز ديگر برفتند و در حوالى خانههاى ما چهار پايان را به چراگاه بردند . چون نيمروز بود ، ضمره مىآمد گريان و لرزان و عرق كرده ، و فرياد مىكرد كه اى مادر ، محمد را درياب . و نپندارم كه او را زنده دريابى . گفتم : حال چيست ؟ گفت : ما ايستاده بوديم و بازى مىكرديم و پشك گوسفند بر يك ديگر مىانداختيم ، مردى بيامد و محمد را از ميان ما بربود و برد به سر كوهى ، و ما ديديم كه سينهء او بشكافت ، و نمىدانيم كه چه كرد به وى . نپندارم كه او را دريابى . ( 2 ) حليمه گفت : من و شوهر دويديم و محمد را ديديم بر سر كوه نشسته ، و در آسمان مىنگرد و مىخندد . من فرا رفتم و بر سر و رويش در افتادم و ميان دو چشمش بوسه دادم و گفتم : تن من فداى تو باد . ترا چه رسيد ؟ گفت : خير بود اى مادر ، من همى ايستاده بودم و با برادران بازى مىكردم . سه شخص بيامدند ، در دست يكى ابريقى سيمين ، و در دست ديگرى تشتى زمردين ، و در دست ديگرى چندى برف . مرا بگرفتند از ميان ياران و بر سر كوه بردند . و مرا نرم بخوابنيدند بر پهلوى ، و سينهء من بشكافتند . و من مىنگرم و از آن المى و رنجى نمىيابم . پس يكى دست فرا كرد و احشاء من بيرون آورد و بدان برف نيك بشست و باز جاى نهاد . پس