عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
34
شرف النبي ص ( فارسي )
سزاوارتريم به شير دادن او . ( 1 ) پس ابرها بانگ برآوردند كه ما مسخريم در ميان آسمان و زمين ، او را برگيريم و در عالم بگردانيم . هر جا كه درختى بود كه ميوهء آن خوشتر بود ، او را از آن خورش سازيم . و هر جا كه چشمهء آب خوشتر و سردتر ، او را از آن آب دهيم ، و به آب ابر كه از زير عرش آيد ، او را غذا دهيم دو سال . همه را ندا آمد كه شما دست بداريد از شير دادن محمد كه خداى تعالى حكم چنان رانده است كه او را آدميان شير دهند . و تقدير چنان است كه حليمه دختر بو ذؤيب السعديه او را شير دهد . و سبب آن بود كه خداى تعالى قحطى عظيم پديد آورده بود ، چنان كه ضرر آن به جمله آدميان برسيد . ( 2 ) حليمه گفت : مردم در آن وقت در سختى عظيم بودند از قحط ، و من از خاندانى بودم كه درويش - ترين مردمان بودند ، و من در صحرا و كوه مىگرديدم و نباتى و حشيشى طلب مىكردم كه بدان قناعت كنم ، و سد رمق بدان حاصل باشد . و جماعتى خواهران با من بودند ، و من با ايشان طلب روزى مىكرديم . يك روز بيرون رفتيم به بطحاى مكه . به هر نبات و حشيش كه مىگذرم همچنان بود كه در روى من مىخنديد . ( 3 ) و من در آن شبها فرزندى آورده بودم و هفت شبانروز هيچ نيافتم كه بخورم و همچنان مىپيچيدم كه مار از سختى و رنج گرسنگى ، و من ندانستم كه از درد گرسنگى نالم يا از رنج نفاس ، و نمى - دانستم كه بر زمينم يا بر آسمان . تا يك شبى خفته بودم . شخصى بيامد و مرا برداشت و در جوئى انداخت كه در آن آبى بود سپيدتر از شير و شيرينتر از انگبين و بوياتر از زعفران و نرمتر از مسكه ، و مرا گفت : بسيار باز خور از اين آب تا شيرت بسيار شود و خيرت تمام شود . حليمه گفت : بسيار از آن آب باز خوردم . گفت : ديگر بار باز خور ، باز خوردم . گفت : سيراب شو ، من سيراب شدم . پس گفت : مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه گفت : من آن شكر خداى تعالىام كه تو مىگزاردى در سختى و رنج كه بر تو بود ، اكنون برو به بطحاى مكه ، رو كه ترا آنجا روزيئى فراخست و زود باشد