عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

25

شرف النبي ص ( فارسي )

را داده بود . پس عبد المطلب را گفت : مىبايد كه خبر محمد عليه - السلام و آنچه از كار او حادث شود مرا اعلام كنى . پس عبد المطلب گفت : اى مردمان ، نبايد كه كسى را از شما حسد آيد بر آنكه ملك مرا عطائى زيادت فرموده است كه آن متاع دنياست ، و دنيا فانى است . و اگر حسد خواهد برد به چيزى برد كه شرف و عز آن تا آخر عمر عالم باقى خواهد بود ، و هر چه زودتر شما را خبر شود . ( 1 ) پس عبد المطلب با مكه آمد و دختر حارث را در نكاح خود آورد . بو لهب را بزاد و نام او عبد العزى بود . پس دختر حارث از دنيا برفت . دختر غياث را بخواست . پس ام حميده را بخواست ، حمزه را بياورد . پس يك روز در حوالى كعبه خفته بود ، در خواب ديد كه زنجيرى سپيد از تن وى بيرون آمدى ، و آن را چهار سر بودى . يك طرف به مشرق رسيدى . و يك طرف به مغرب ، و طرفى به عنان آسمان برشدى . پس باز گرديدى و همچون درختى سبز نمودى . و دو شيخ آنجا حاضر بودندى . من يكى مرد را پرسيدمى كه تو كيستى ؟ گفتى : مرا نمىشناسى ، من نوحم رسول خداى تعالى . ( 2 ) عبد المطلب از كاهنان و ساحران بپرسيد . اين خواب تعبير كردند كه از نسل تو مردى باشد كه اهل آسمانها و اهل زمينها به دو ايمان آرند . پس عبد المطلب در خواب ديد كه او را فاطمه دختر عمرو ببايد خواست به نكاح . پس او را بخواست و مهر وى صد ناقهء سرخ موى و صد رطل زر سرخ كرد . و از وى ابو طالب بزاد و اميمه و بره و عبد اللّه . و او كهترين فرزندان عبد المطلب بود . پس هيچ كس نماند از احبار و علماى شام كه بندانست كه مولد رسول عليه السلام كى خواهد بود . و آن از براى آن بود كه پيش ايشان جبه‌اى بود از پشم سپيد . و آن جبه در خون يحيى عليه السلام آغشته بود ، و در كتب خوانده بودند كه چون خون از آن جبه فروچكد بدانند كه عبد اللّه بن عبد المطلب بزاده است . پس احبار شام بدين صفت بدانستند ، و روز و شب مىشمردند . ( 3 ) چون عبد اللّه