عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

26

شرف النبي ص ( فارسي )

به نزديك بلوغ رسيد احبار شام بيامدند كه او را بكشند . خداى تعالى كيد ايشان دفع كرد و باز گرديدند و با شهرهاى خويش رفتند . و هر كس را كه از قريش مىديدند aoI خبر مىپرسيدند از حال عبد اللّه . ايشان مىگفتند عبد اللّه را چون نورى رخشنده بگذاشتيم ، و عبد اللّه گفتى هر وقت كه من به بطحاى مكه مىروم دو نور از پشت من بيرون مىآيد . يكى به مشرق مىرود ، و يكى به مغرب . پس هر دو جمع مىشوند و با من مىآيند به سرعتى عظيم . ( 1 ) پدرش عبد المطلب او را گفتى كه هر چه زودتر از پشت تو بيرون آيد آن كس كه گرامىتر اهل عالم باشد . پس هفتاد حبر از احبار شام عهد كردند و سوگند خوردند كه باز نگردند تا عبد اللّه را نكشند ، و هفتاد شمشير را به زهر آب داده با خود داشتند . مىآمدند به شب و به روز پنهان مىشدند تا به مكه رسيدند ، و فرصت نگاه داشتند تا يك روز عبد اللّه به شكار مىرفت تنها . در صحرا گرد وى در آمدند تا او را بكشند . وهب بن عبد مناف الزهرى پدر آمنه مادر رسول عليه السلام آن حال بديد . حميت در و كار كرد گفت هفتاد جهود گرد شده‌اند و مىخواهند كه مردى را از اهل مكه بكشند من او را يارى دهم بر ايشان . چون باز نگريست بر هوا مردانى را ديد كه به مردم دنيا مشابهتى نداشتند . از آسمان فرو مىآمدند ، و بر ايشان غلبه مىكردند و هزيمت مىكردند ( 2 ) . چون وهب آن حال بديد ، با خانه آمد و زود قصهء عبد اللّه با اهل خود بگفت و فرمود كه زود به عبد المطلب رو و دختر خويش را برو عرض كن از براى عبد اللّه ، پيش از آنكه كسى بر ما سبق برد . زن وهب بيامد و حال بر عبد المطلب عرض كرد ، و او سخت پسنديده داشت . و دختر وهب را آمنه ، به عبد اللّه داد . و زنان قريش از آن كار رنجور دل شدند و حسد بردند و دويست زن از ايشان از آن غصه بمردند كه مىخواستند كه جفت عبد اللّه باشند . خداى تعالى آمنه را نورى و عفافى بداد كه در جمله قوم او مهتر ازو كسى نبود ، تا حق تعالى دستورى داد كه نور مصطفى عليه السلم