عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

24

شرف النبي ص ( فارسي )

بديشان مىرسانيدند . ( 1 ) يك روز كس فرستاد و عبد المطلب را بخواند و مجلس خالى كرد و گفت : اى عبد المطلب ، من از سر علم خويش با تو چيزى در ميان مىنهم ، اگر جز از تو كسى ديگر بودى هرگز نگفتمى ، اما ترا اهل آن يافته‌ام ، ترا بر آن اطلاع مىدهم . مىبايد كه نزد تو پوشيده باشد تا آنگاه كه خداى تعالى فرمان دهد . من مىيابم در كتاب مكنون و علم مخزون كه ما آن را برگزيده‌ايم از براى خود ، و از اغيار در حجاب داشته‌ايم . خبرى بزرگ و خطرى عظيم كه در آن شرف حيرت و فضيلت ممات است . جمله مردمان را عام و اهل ترا خاص . عبد المطلب گفت : ايها الملك ، مانند تو از ملوك آن باشد كه رعايا را خرم كند و با زيردستان نيكوى كند . اين سر كدام است . ملك گفت : ترا فرزندى خواهد آمد در تهامه كه پيشوائى عالم او راست ، و شما را به وجود او بزرگى است تا روز قيامت . عبد المطلب گفت از اين حضرت خيرى خواهم برد كه هرگز هيچ مهمانى نبرده است . اگر راى شاهنشاهى فرمايد ، سخن را روشن‌تر گرداند . ( 2 ) ملك گفت : اكنون هنگام آن است كه محمد مصطفى را صلوات اللّه عليه ولادت باشد ، يا خود ببوده است ، بر ميان دو كتف او علامتى است كه آن مهر نبوت است . پدر و مادرش از دنيا بروند در طفلى وى ، جد و عم او را بپرورند ، و دشمنان بارها بر وى مكرها و كيدها انديشند ، و خداى تعالى او را از آن خلاص دهد و نگاه دارد . و ظفر بر دشمنان دهد ، و اولياى او را عزيز و منصور دارد ، و اعدا ذليل و مقهور . عبادت رحمن كند و نفرين شيطان ، و بتان را بشكند ، و آتش گبران به وجود او بميرد . قولش فصل باشد و حكمش عدل بود . امر به معروف كند و نهى از منكر . عبد المطلب چون اين فصل شنيد b 9 سر بر سجده نهاد . ملك گفت : سر بردار كه كار تو بالا گرفت . پس بفرمود تا بدادند هر يك را از مردمان كه با عبد المطلب بودند صد شتر و ده رطل زر و ده رطل سيم و شكنبه‌اى پر از عنبر . و عبد المطلب را خاصه ده چندان كه ايشان