عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
23
شرف النبي ص ( فارسي )
حرارت است كه آن روز از آن سنگها خاست . و بعضى از آن قوم در راهها مىآمدند و هلاك مىشدند . و ابرهه را از آن سنگها يكى بر تن آمده بود و رنجور گشته . و او را مىبردند و از تنش مقدار انگشت انگشت مىافتيد . هر وقت كه پارهاى مىافتيدى ، پارهاى ديگر متصل آن ريم مىگرفتى و مىافتادى ، تا به صنعا رسيد همچون بچهء مرغى گشته . پس سينهش شكافته شد و دلش بيرون افتاد . و گفتهاند كبوتران يمامه از نسل آن مرغان است به مكه . و از عايشه رضى اللّه عنها روايت است كه او گفت من قايد فيل ابرهه و پيلبان را به مكه ديدم هر دو كور شده و زمن گشته ، و از مردم طعام مىخواستند . ( 1 ) و چون ابرهه ملك حبشه هلاك شد ، پسرش به جاى او به پادشاهى بنشست ، نام او يكسوم ، و بعد از او برادرش مسروق بن ابرهه . پس او را بكشتند و سيف ذى اليزن پادشاه شد . و بعد از آن عرب قريش را معظم مىداشتند و مىگفتند كه ايشان اهل خدااند . خداى تعالى دشمن ايشان را از ايشان دفع كرد و هلاك كرد . پس جمع به تهنيت سيف ذى اليزن رفتند . او همه را اكرام كرد ، و قريش را تمييز و تخصيص فرمود ، و انعام و افضال بيشتر نمود . و اين حال پيش از ولادت رسول بود عليه السلام به دو سال . و عبد المطلب در ميان a 9 جمع قريش بود . چون دستورى يافتند پيش سيف ذو اليزن . عبد المطلب دستورى خواست تا سخن گويد . سيف گفت : اگر تو از آنهايى كه پيش پادشاهان سخن گويند بگوى . گفت : منم عبد المطلب پسر هاشم بن عبد مناف . آمدهايم تا ترا تهنيت گوئيم به ملك و پادشاهى . سيف گفت : مرحبا و اهلا . پسر برادر مائى ، سخن شما شنيديم و قرابت شما ما را معلوم گشت و وسيلت شما بپذيرفتم . شما راست كرامت تا اينجا مقيم باشيد و عطاى تمام ، چون عزم سفر كنيد . پس برخاستند و ايشان را به سراى مهمانى بردند ، و يك ماه آنجا بودند ، و ايشان ملك را نمىديدند و دستورى بازگشتن نمىيافتند ، و پيوسته نزل و مبرات