عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

84

شرف النبي ص ( فارسي )

خود بگسترد تا او بر آنجا نشيند و گفت : مرحبا بامى . ( 1 ) و بسيار بار رداى خود بگستردى از براى كسى كه او را اين حق و حرمت نبودى . و وقت بودى كه كسى بيامدى و رسول بر بالشى نشسته بودى ، بالش از زير خود بگرفتى و او را بر آن نشاندى . و اگر آن كس قبول نكردى ، سوگند ياد كردى تا او قبول كردى . و هرگز چون كسى در خدمتش بنشستى پيش ازو برنخاستى تا نخست او برخاستى ، الا اگر مهمى بودى ، ازو دستورى خواستى . و رسول خاموش بسيار بودى . سخن به وقت حاجت گفتى ، و چون خاموش شدى همنشينان سخن گفتندى و منازعت نكردندى پيش او در سخن . هر گه كه سخن گفتى ، ايشان خاموش شدندى تا سخن تمام بگويد . و سخن هيچ كس باز نزدى ، ( 2 ) و بيشتر از همه كس تبسم كردى در مجلس خود و بخنديدى در روى صحابه . و بودى كه به قهقهه خنديدى ، چنان كه دندانهاى پيشش پديد آمدى از چيزى كه او را خوش آمدى ، و از همه مردم بيشتر خنديدى الا اگر قرآن فرو آمدى يا خطبهء وعظ گفتى و ياد قيامت كردى . و اصحاب پيغمبر عليه - السلام پيش وى تبسم كردندى و اقتدا به فعل او كردندى بزرگ داشت او را . و رسول عليه السلام نشسته بود و با صحابه خرما مىخورد . صهيب بيامد و چشمش درد مىكرد و چيزى بر چشم پوشيده بود ، و او نيز ابتدا كرد و خرما مىخورد . رسول عليه السلام گفت : شيرينى مىخورى و ترا چشم درد مىكند . صهيب گفت : يا رسول اللّه ، من بدين جانب مىخورم كه چشمم درد نمىكند . پيغمبر عليه السلام بخنديد . ( 3 ) و روزى رسول عليه السلام خرما مىخورد و آنچه بد بود مىانداخت . مردى گفت : يا رسول اللّه ، ازين كه مىاندازى به من ده ، گفت : به تو نپسندم آنچه به خود نپسندم . تو نيز ازين بخور كه من مىخورم . رسول عليه السلام روزى رطب مىخورد . على بن ابى طالب در آمد و چشمش درد b 32 مىكرد و نزديك در آمد و خرما مىخورد . رسول عليه السلام گفت : شيرينى مىخورى و چشمت درد مىكند . على رضى اللّه عنه با كنار نشست و مىنگريست