مؤلف مجهول
31
شرح قصيده برده ( فارسي )
اى ملامت گوى من در عشق معذور داشته ! عذر قبول كن از من بسوى تو ، و اگر انصاف بدهى تو ملامت نكنى . يعنى : اى آن كس كه ملامت من ميكنى در عشق كه صاحب آن را معذور بايد داشت و ملامت او نبايد كرد ، قبول كن عذرى را كه از من است بسوى تو . و اگر تو اى ملامتكننده ! حال مرا بدانى انصاف بدهى و البته ترك ملامت من كنى . شعر : اگر ببينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را [ كلمهء عذرى را معنى ديگر توان نمود . و آن منسوب است به بنى عذره كه قبيلهاى است در يمن كه به بسيارى عشق معروفند ، و كثيرى از جوانان ايشان در اثر استيلاى عشق و شدّت آن به هلاكت رسيدهاند ، و از آنجا عشق عذرى در بين عرب شهره گشت . ] [ بيت 10 ] 10 عدتك حالي لا سرّي بمستتر * عن الوشاة و لا دائي بمنحسم رسيد به تو حال من ، نيست سرّ من پوشيده از كسانى كه راز عاشق فاش كنند ، و نيست درد من منقطع و دور شونده . يعنى : رسيده است حال من به تو ، زيرا كه هيچ سرّ من از وشاة يعنى كسانى كه راز عشّاق فاش كنند پوشيده نيست ، و درد دل و سوز درون من به هيچ طريق منقطع شونده نيست . پس اى ملامتگوى چون حال درون و بيرون من از تو پوشيده نيست انصاف بده و ترك ملامت من بگوى . شعر :