قاضى ابرقوه

582

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

رواحه و زيد بن حارثه از پيش به مدينه فرستاد ، تا بشارت فتح بدر به مدينه برد . و أسامة بن زيد حكايت كرد كه : چون پدرم زيد به مدينه رسيد ، ببشارت فتح بدر ، ما در حال از دفن رقيّه دختر پيغمبر ، عليه السّلام ، بازگرديده بوديم . و رقيّه زن عثمان بود ، رضى اللّه عنه ، و عثمان از بهر رنجورى رقيّه در مدينه باز مانده بود و بغزو بدر نرفته بود . پس چون پدرم زيد برسيد و بشارت داد ، جمله خلايق مدينه بر سر وى گرد آمدند و بعضى باور نمىكردند و بعضى مىكردند ، چون پدرم گفت كه : عتبه و شيبه و أبو جهل و فلان و فلان جمله بكشتند و مهتران قريش جمله كشته شدند ، و جمله برمىشمرد و گرفتگان نيز همچنين يك به يك برمىشمرد ، مردم مدينه همه تعجّب كردند و مىگفتند كه : اين خود چون تواند بودن ، كه ايشان دست و پاى ببسته بود ؟ و از اين جنس سخنها همىگفتند ، تا روز ديگر كه سيّد كاينات * محمّد مصطفى ، صلوات اللّه عليه ، به مدينه رسيد و مردم جمله به استقبال وى بيرون آمدند . چون مهتران قريش بديدند اسير كرده ، بعضى غل بر گردن نهاده و بعضى بر پاى نهاده ، بعد از ان ايشان [ را [ 1 ] ] همه يقين شد كه پدرم راست گفته است . پس خلق مدينه همه برفتند و سيّد را ، عليه السّلام ، تهنيت مىكردند [ و همچنين [ 2 ] ] صحابه كه در بدر با وى بودند يك به يك تهنيت مىكردند . بعد از ان يكى از أصحاب بدر گفت : اى أهل مدينه ، ما را تهنيت از بهر چه مىكنيد ، كه اين فتح نه به مردى ما بود . بعد [ از ان [ 2 ] ] از وى پرسيدند كه چون بود ؟ گفت : من ديدم كه كافران را سر از تن جدا مىشد و هيچ كس را نمىديديم كه شمشير مىزد ، و بعضى كافران مىديدم كه بر مثال اشتران بختى [ 3 ] كه افتاده و دست و پاى بسته ، پس ما چون ايشان را چنان مىديديم مىرفتيم و كارد در حلق [ 4 ] ايشان مىرانديم و

--> [ ( 1 - ) ] از روا نقل شد . [ ( 2 - ) ] از ط و پا نقل شد . [ ( 3 - ) ] شتر قوى دراز گردن ( منتهى ) . [ ( 4 - ) ] در اصل : كار در حلق .