قاضى ابرقوه

542

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

بردن ، ما برويم و وى ببيند كه بر سر وى چه آيد . پس لشكرى تمام از مكّه بيرون رفت ، چنان كه صناديد قريش و مهتران قريش هيچ در مكّه نماندند ، إلّا آنكه همه بيرون رفته بودند ، مگر أبو لهب كه نرفته بود و بعوض خود عاصى بن هشام بن مغيره بفرستاد ، و ديگر اميّة بن خلف خواست كه نرود كه وى از مهتران قريش بود و برفت و در مسجد حرم بنشست [ 1 ] با جماعتى از خود [ 2 ] ، از براى آنكه مردى بود پير و ضخمى داشت [ 3 ] ، و عقبة بن أبى معيط خبر شد و برفت و به استهزا مجمره‌اى برگرفت و پر آتش كرد و بخوراتى چند در ان ريخت و ببرد و پيش اميّة بن خلف بنهاد و گفت : برخيز و دامن بر سر اين فرو كن كه تو از جمله زنانى و زنان بخورات دوست دارند ، أميّه از سخن وى بخشم شد و سخنى چند بگفت و دشنامى چند به وى داد و اسب و سلاح بخواست و هم از در مسجد حرم برنشست و برفت و باز لشكر پيوست . فى الجمله هنوز شب نيامده بود كه أهل مكّه بيرون شده بودند و بعضى كه سلاح نداشتند مرد از عرب بگرفتند به أجرت و بفرستادند از براى آنكه هيچ كس از ايشان نبود إلّا كه از ان وى چيزى در آن كاروان بود كه با أبو سفيان بود ، و همه را لازم شد يارى كردن لشكر مكّه . پس چون قريش از ترتيب و كار جهاد [ 4 ] فارغ شدند ، خواستند كه روانه شوند ، پس ايشان را انديشه افتاد و گفتند كه : قبيلهء بنى بكر نبايد كه غدرى كنند ، كه از قديم الدّهر ميان ايشان خونى بود و پيوسته قصد يك ديگر مىكردند و گفتند : نبايد [ 5 ] كه

--> [ ( 1 - ) ] از اينجا ببعد از نسخهء عكسى ايا ساقط است . [ ( 2 - ) ] متن عربى ج 2 ص 261 : كان اجمع القعود . روا و ط و پا : از قوم خود . در اين عبارت شايد تحريفى شده باشد و جمله به اين نحو بوده است : با جماعتى از قعود . [ ( 3 - ) ] روا : مردى ضخيم بود . [ ( 4 - ) ] پا : جهازكار . [ ( 5 - ) ] روا : مبادا . مج : مىكردند چون ايشان را اين حادثه پيش آمد ، عداوت بنى بكر يادآوردند ، گفتند : مبادا كه .