ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
91
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) سپس جلو آمده و آن حضرت را از طرف مزارع بنى حارثه بسوى أحد راهنمائى كرد و در اين بين از زمينى گذشتند كه متعلق به مردى منافق بنام مربع بن قيظى بود كه از دو چشم نابينا شده بود ، اين مرد پست همين كه دانست رسول خدا با سپاه مسلمانان از وسط زمينهاى او ميگذرند پيش آمد و مشتى خاك برداشت و به روى آنها پاشيده گفت : اگر تو پيغمبر خدا هستى من اجازه نميدهم از وسط زمين من بگذرى سپس مشت ديگرى از خاك برداشت و گفت : اى محمّد به خدا اگر ميدانستم اين خاكها به صورت شخصى غير از تو نميريزد آن را بصورتت ميزدم ! أصحاب جلو رفتند تا او را بخاطر اين جسارت بكشند ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مانع شده فرمود : اين مرد چنانچه از ديدگان كور است دلش نيز كور است ، با اين حال يكى از مسلمانان كه پيش از ديگران خود را به او رسانده بود پيش از آنكه رسول خدا از آزار او جلوگيرى كند خود را به او رسانيد و با كمانى كه در دست داشت سرش را بشكست . صف آرائى لشگر : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدين ترتيب تا پاى كوه أحد آمد و آن شب را در آنجا بود و روز ديگر كه روز شنبه نيمه شوال بود آماده جنگ گرديد و تعبيهء لشگر فرمود و مسلمانان را چنان قرار داد كه كوه احد پشت سر آنها قرار گيرد و سپس به آنها فرمود : كسى از شما اقدام بجنگ نكند تا من دستور دهم . از آن سو قريش چنانچه گفته شد در عينين فرود آمدند و اسبان و شتران خود را بميان كشت و زرع مردم مدينه رها كردند و با اين عمل مردم مدينه را عصبانى كردند از اين رو هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : تا من دستور ندهم اقدام بجنگ نكنيد ، يكى از انصار صدا زد : كشت و زرع فرزندان قيله [ ( 1 ) ] پايمال شود و ما دست روى دست گذارده و تماشا كنيم ؟ !
--> [ ( 1 ) ] قيله نام زنى بوده كه تمامى مردم مدينه را به آن زن منسوب ميكردهاند و در جلد اول صفحه 325 نيز در پاورقى شرحى در اين باره داده شده مراجعه شود .