ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
25
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) سواد سر خود را خم كرده لبهاى خود را به پوست شكم آن حضرت گذارد و بوسيد ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اين چه كارى بود كردى ؟ جواب داد : يا رسول اللّه مىبينى كه جهاد با دشمنان دين در پيش است و ممكن است من در اين جنگ كشته شوم خواستم در آخرين ساعات زندگى لبهاى خود را به پوست بدن شما رسانده باشم ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دربارهء او دعاى خير كرده از او گذشت . عتبة بن ربيعه مبارز ميطلبد : پس از اين جريان عتبه در حالى كه در يك طرف او برادرش شيبه و در طرف ديگر پسرش وليد او را در ميان گرفته بودند بميدان آمده مبارز طلبيد . از ميان لشگر مسلمين سه تن از انصار مدينه بنامهاى : عوف ، و معوذ پسران حارث و نام مادرشان عفراء بود - با مرد ديگرى كه گويند : عبد اللّه بن رواحه بوده بميدان آمدند و در برابر آنها ايستادند . عتبة پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما از انصار ( و مردم يثرب ) هستيم . عتبه و همراهان گفتند : ما را با شما كارى نيست و در برخى از تواريخ است كه عتبه بدانها گفت : شما مردان شايستهاى هستيد ولى ما ميل داريم با خويشان خود نبرد كنيم ! سپس يكى از آنها داد زد : اى محمّد ! كسانى از خويشان ما را بجنگ ما بفرست كه شايستگى نبرد ما را داشته باشند ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : اى عبيدة [ ( 1 ) ] و اى حمزة و اى على برخيزيد ! آن سه نفر برخاسته بميدان آمدند و چون نزديك شدند ، آنها از ايشان پرسيدند شما كيستيد ؟ عبيدة و حمزة و على بن ابى طالب هر كدام جداگانه خود را معرفى كردند ، عتبه و همراهان گفتند : آرى شما در خور نبرد ما هستيد ، اين را گفتند
--> [ ( 1 ) ] عبيدة بن حارث بن عبد المطلب عموزادهء رسول خدا ( ص ) و حمزة بن عبد المطلب عموى آن حضرت بود .