ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )

109

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )

( 1 ) يا رسول اللّه اجازه ميدهيد يك نفر از ما بجنگ او برويم ؟ فرمود : او را واگذاريد تا چون ابى بن خلف نزديك شد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دست برد و حربهء حارث بن صمة را كه در كنار آن حضرت ايستاده بود گرفت و چنان حركت سختى به آن حربه داد كه چند تن از اطرافيان آن حضرت از شدت آن به اين طرف و آن طرف پرت شدند سپس چنان ضربه‌اى به گردن أبىّ بن خلف زد كه از اسب سرنگون شد و چند بار روى زمين غلطيد . سپس از جا برخاسته بسرعت بسوى قريش فرار كرد . و با اينكه زخم گردنش چندان مهم نبود ولى هنگامى كه بلشگرگاه قريش رسيد گفت : به خدا محمّد مرا كشت . به او گفتند : تو ترسيده‌اى و گر نه باكى بر تو نيست و زخم مهمى برنداشته‌اى ! گفت : چنين نيست مگر محمّد در مكه به من نگفت : تو را خواهم كشت ، به خدا اگر پس از اين سخن آب دهان به من ميأنداخت مرا مىكشت تا چه رسد باينكه حربه هم به من بزند ! و جريان مكه‌اش اين بود كه چند بار برسول خدا صلى اللّه عليه و آله در آنجا گفته بود : اى محمّد من اسبى دارم كه روزى دوازده رطل ( يا شانزده من ) ارزن به او مىدهم تا چاق شود و روزى روى آن اسب تو را بقتل رسانم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در جوابش مىفرمود : انشاء اللّه من تو را بر همان اسب خواهم كشت . و چون آن ضربت را از آن حضرت خورد به ياد آن سخن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله افتاد و اطمينان بقتل خود داشت . و از اين رو در مراجعت بمكة در جائى بنام « سرف » [ ( 1 ) ] جان داد و به مكه نرسيد . و حسان بن ثابت در مذمت او و كشته شدنش بدست رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اشعارى سروده است [ ( 2 ) ] .

--> [ ( 1 ) ] نام جائى است در شش ميلى مكة . [ ( 2 ) ] سيرة ج 2 : 84 - 85 .