ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )

110

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )

( 1 ) در درهء كوه احد : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با آن چند نفر كه اطرافش را حلقه‌وار گرفته بودند همچنان بر فراز كوه بالا رفت تا بدهانهء درهء كوه احد رسيد و در آنجا لختى بياسود على بن ابى طالب به آن نزديكى رفت و قدرى آب تهيه كرده و سپر خود را پر از آب كرد و براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آورد ، حضرت خواست بياشامد ليكن چون آب بدبو بود از آشاميدن آن صرف نظر كرد و خونهاى صورتش را با آن شستشو داد و باقيمانده‌اش را روى سر خود ريخت و فرمود : خشم خداوند نسبت به آن كسانى كه صورت پيغمبرشان را خون آلود كردند شديد و سخت شد ! در اين هنگام جمعى از قريش بسركردگى خالد بن وليد خود را بر فراز كوه و بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسانيدند ، حضرت فرمود : بار خدايا اينها را نرسيده است كه بر ما برترى داشته باشند ! در آن حال گروهى از اصحاب كه عمر نيز در ميانشان بود برخاسته و آنها را از آنجا متفرق كردند . جراحات وارده و سنگينى دو زرهى كه بر تن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود و ضعف و بى حالى كه معمولا در سنين پيرى به انسان دست ميدهد آن حضرت را به كلى بىحال كرده بود بطورى كه وقتى خواست برخيزد و روى سنگى كه در آنجا بود بنشيند نتوانست از اين رو طلحة خم شد و آن حضرت را بر پشت خود سوار كرده بالاى سنگ برد و چون هنگام ظهر شده بود آمادهء نماز خواندن شدند ليكن از شدت ضعف و بىحالى آن روز نماز را نشسته خواندند . ثابت بن وقش و يمان : روزى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بسوى احد آمد دو تن از مسلمانان بنام ثابت بن وقش و يمان پدر حذيفة بن يمان كه جزء سالمندان و پيرمردان بودند در شهر مدينه ماندند ولى فرداى آن روز يكى از آنها به ديگرى گفت : رفيق منتظر چه هستى ؟ به خدا از عمر من و تو چيزى باقى نمانده مگر باندازهء فاصلهء آب خوردن يك الاغ !